تبليغاتX
وقتی خدا نبود

وقتی خدا نبود

هیچ چیز واقعی نیست !

 

 

آرشيو مطالب
مرداد 1388
خرداد 1388

 

 

 امكانات جانبي
RSS 2.0  
 

...؟

صدایی در دل تاریکی می پیچد :

- برای تو بهترین چیز مردن است .

اما من که از نسل آب و آفتابم چگونه در خاک خواهم پوسید ؟ چگونه روح عریان و سرکشم به سیاهی گور عادت خواهد کرد و دست هایم آه ! دستهایم دیگر کلامی نخواهند نوشت .

باید بایستم و تاب بیاورم هر چند می دانم می دانم سالهاست زندگی از من بریده است و رنگ آبی بودنم به تیرگی اندوه کشیده شده هر چند همچون مترسکی بر پایه ای چوبی ایستاده ام و لبخند بی روحم کوک نخ های کهنه است و پوسیدگی پارچه ای هزار تکه اما باید بایستم .

- برای تو بهترین چیز مردن است .

باور نمی کنم . صدا مکن مرا ! من در خیال خویش زنده ام و حس بودن و تجربه دیدن آفتاب مرا مسخ کرده است . بگذار بمانم و بیاندیشم زندگی در من جریان دارد و روح رهایی من هنوز آزاد و بی بند است . حتی پس از اینهمه اندوه و شکنجه . بگذار خانه ام را از چوب و سنگ بنا کنم نه از شعر و غزل .

- چگونه خواهی بود؟ در خیال زندگی زیستن ! ابلهانه است .

به این خیال خو گرفته ام مبادا در این قفس را آزاد کنی که این کبوتر غمگین بی رمق دیگر خیال رهیدن ندارد باور کن که بالهای شکسته ام از فرط خستگی به بسته بودن عادت کرده است . من دژخیم این جسم بی رمقم . من سلاخ تن خویشم . من دشمن غمم اما جسمم به بوی غم عادت کرده است مانند اعتیاد شاعر به یک کتاب .

- این مردگی که تو در قبر خویش از سر گرفته ای و نامش را زندگی گذاشته ای چگونه آرامت خواهد کرد ؟ با من بگو کدام روز از درد وارهیده ای کدام عشق را دیده ای کدام راه را رفته ای و به کدامین مقصد رسیده ای . بعد از هزار سال هنوز میپنداری که زندگی و در این وهم درد ناک بر خاطرات مرده ات رنگ می زنی حاشا که در تمام تاریخ از تو دیوانه تر ندیده ام ای مرگ زندگی ای زندگی مرگ . با خود خراب و با دیگران به ظاهر شاد؟

من این دروغ را از هر حقیقتی بیشتر ستایش کرده ام . با من بمان ای جنون با من بمان تا هنوز هم در گور خود به چشمان سیاه دخترکان ندیده عاشق شویم . با من بمان ای جنون من

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |

 
 

تولدی دیگر

به سکوت می اندیشم  و زمانی که انسان دیگر نیست . به آن لحظه ای که جهان یکبار دیگر متولد خواهد شد از پس یک انفجار و ما که می پنداشتیم سلطان جهانیم برای همیشه معدوم خواهیم شد حتی بی یک نشانه . و در آن سکوت و آن حجم های ناشناخته موهوم که ذهن ما از درکش عاجز است چیزی باید باشد چیزی شبیه یک نطفه متولد شده در دل تاریکی که آغاز آفرینشی دوباره است و این تکرار ادامه خواهد داشت اما امیدوارم این بار کسانی به فکر رسالت موهوم پارسایی نیفتند و جانوران زندگی را همانگونه که هست برای آن لحظه موجود باور کنند ...

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |

 
 

اعتراف نامه یک غزل

زندگی را قدرت فهم من نبود
اگر بود
ارزشش به هیچ بود و من گذشته ام از آن
خیال بود
و وهم پوچ لحظه ای که آینه
خیال کرده بود تصویر درونش زنده است
میان این همه ولی
هنوز دلم گاهی تیر می کشد از اندوه یک غزل
برای من تمام شد
گناه کاریم تقاس غربتیست که با من است
جهان همین بود و رفت

مرا ببین چنین خراب

ز غربتی به غربتی کشیده پای

نه در میان جمع و نه جدا از آن

ولی هنوز زنده ام ...

چگونه بانگ خسته ای که با ندای عشق

به گوش من کشیده شد نشنیده ام ؟

چگونه آفتاب را ندیده ام ؟

چگونه این هم ترانه را سروده ام ولی هنوز

یک ترنم عاشقانه را ندیده ام ؟ ندیده ام

یکشنبه هجدهم مرداد 1388 |

 
 

همرنك

 

 

نه با شما زيستم

نه با شما گريستم

چه حاجت به همرنگي

كه از شما نيستم

نمي دانم چه مي گويد

نمي دانيد من كيستم

 

یکشنبه یازدهم مرداد 1388 |

 
 

چند شعر از خودم

دیاربی کسی 

بيا ز عشق بگذریم
و این زمین خسته را
برای زندگان شاد و شادخوار آن رها کنیم
چو یک پرنده در هوای خسته تن
اگرچه تلخ و بی رقم

پری زنیم و بگذریم

و در دیار بی کسی برای خود کسی شویم

 

 

 

عبرت

 

من باخته ام زندگی م را

وین ساحل بی حاصل آوارگیم را

با من چه نشینی که اگر پند نگیری

چون من ز دل خون شده ی خویش بمیری

آسوده خیال از سر اندیشه نگه کن

بگذار که تاریخ در این دیر طربناک

آیینه گردان جان تو باشد

مگذار در این بی سر و سامان شده احوال

این کفر مقدس شده ایمان تو باشد

شنبه دهم مرداد 1388 |

 
 

دختری در آیینه

پنجره ها شاهد رازهایی هستندکه ما از دیدن آن عاجزیم ، پنجره اطاق او هم تنها شاهد واقعي زندگیش بود . اطاقی کوچک و چوبی که در طبقه دوم یک ساختمان خارج از شهر قرار داشت . در سمت راست اطاق درست زیر پنجره ، تخت خواب کوتاه و پوسیده ای بود که زیر آن چمدان کوچکی با یک مقدار نوشته جا خوش کرده بود  .در کنار آن میز تحریر کوچک ی به رنگ قهوه ای  بود و در روبه روی پنجره ، روی دیوار آینه ای نقره ای آویزان بود که همیشه غبار ، شیشه ی ترک خورده آن را می پوشاند . در سمت دیگر چند صندلی چوبی کهنه و مستحهلک .

چهار ماه قبل کارفرما او را اخراج کرد ، بدون آنکه حق و حقوقش را به طور کامل پرداخت کند . از آن روز تا حالا دنبال کار می گشت . تبلیغات برای انتخاب شهردار جدید آغاز شده بود اما او نسبت به تمام این اتفاقهای مزحک بی تفاوت بود . به نظرش آمد که پوسترهای تبلیغاتی روی دیوار ، از آدمهای اطرافش حجیم تر هستند. شعارهاي تبليغاتي هم همیشه کوتاه و فرارند ،  همانطور که زود خوانده می شوند زود هم از یاد می روند و اين بهترین راه برای باقی ماندن است . سالها بود دچار بی خوابی شده بود یا بهتر بگویم در بیداری خواب می دید .

 در تمام طول شب صدای زجه های مداوم به گوشش می رسید . صدای زمزمه هایی رازگونه شبیه به دعای انسان دم مرگ . ارواح و سایه های شبگردی که در اطاقش زندگی می کردند ، شب ها به دیدارش می آمدند و آزارش می داند. شب در زیر نور ماه سایه ها جان می گرفتند و اشباح شهر را تسخیر می کردند. او سایه های شهر را بخوبی می شناخت. مثلاً سایه پسربچه ای که گربه ای کوچک را در قیر داغ فرو می برد یا سایه دخترکی که نیمه شب پاورچین از پشت بام فرار می کرد و صبح زود به خانه بر می گشت .هم اينطور سایه مرد مستی که همیشه یک چاقوی خون آلود در دست داشت و آوازهاي آرام و کوتاهی می خواند و از پشت کوچه رد می شد .اما در میان مه آلوده شب سایه ای وحشتناک از موجودی انسان نما می دید، مردی سیاه چهره با موههای بلند و چشم هایی سرخ که دو مردک زرد رنگ در میان آن دودو می کرد ، با شاخهایی مورب که در دو سمت سرش به گوشهایش می رسید.  درست روبه رویش می ایستاد و در چشم های او خیره می شد. با دیدن او رنگ از چهره اش می پرید وجراتش را از دست می داد ، بی اختیار شروع به فریاد زدن می کرد اما فایده ای نداشت. مرد سیاه  می ایستاد و بی شرمانه در چهره اش نگاه می کرد . اما در این بین چیزی که بیشتر از همه آزارش می داد صدای هق هق های گریه ای بود که از پشت آینه اطاق به گوش می رسید . صدایی شبه به زجه مادری که فرزندش را از دست داده باشد ، تمام اطاقم را در برمی گرفت و او را دیوانه می کرد . بارها آینه را وارسی کرده بود اما هیچ چیزی نبود .کم کم تحمل این وضع برایش سخت شد به همین خاطر چند بار پیش یک روان پزشک رفت اما او حرف هایی می زد که شاید دوست داشت خودش بشنود . او هیچ وقت واقعاَ دکتر را درست ندیده بود بجز آن روزی که دکتر پشت پرده مطلبش با دختر جوانی که گویا همسرش بود مشاجره می کرد وسایه آنها روی پرده پارچه ای افتاده بود . ناگهان دکتر از کوره در رفت و به سمت سایه دخترک  بیچاره حمله برد. دختر جوان در حالی که بر اثر ضربات پیاپی مرد نقش بر زمین شده بود و بشدت گریه می کرد خودش را از زیر دست و پای او بیرون کشید و از آنجا فرار کرد .اما وقتي كه پرده ها کنار رفت مردی بیرون آمد که او اصلا  نمی شناختش . بعد از آن هم هرگز پیش روان پزشک نرفت . کم کم خود او هم تبدیل به سایه ای می شد که راه می رفت و حرف می زد اما زندگی در او جریان نداشت . ارتباط با سایه ها از ارتباط با انسانها بسیار راحت تراست . آنها چیزی نمی گویند و منتظر جوابی هم  نیستند . آزاد و رها به هر سمتی حرکت می کنند و به راحتی تن می دهند تا آنها را بشکافی و از میانشان عبور کنی ولی باز هم در کنار تو می ماند.

شبهای زیادی بیدار می ماند و در آیینه روبه رو به عکس ماه نگاه می کرد . ارتباطی بین او و ماه وجود داشت شبیه به شبگردی سایه ها . با ضربه های ساعت بزرگ شهر دلش آشفته شد ، زمانش فرا رسیده بود و سايه ها يكي پس از دیگری بیرون می آمدند تا عاقبت نوبت به مرد سیاه رسید . بارها او را دیده بود  ولی چرا باز هم از او می ترسید ، شاید هم این طورتظاهر می کرد تا از این کار لذت ببرد ! از ترس چشم هایش را بست ولی هنوز چهره ی او  را در ذهنش می دید . در بیرون اطاق کلاغ های زیادی روی درخت کاج نشسته بودند و سر آخرین چیزی که دزدیده بودند جنجال براه انداخته بودند . چیزی نمانده بود دیوانه شود با اینکه می دانست تمام نشده اما اصرار داشت چشمهایش را باز کند . مرد سیاه لبخند تلخی زد و به سمت او راه افتاد ، دیگر تحمل نکرد گلدان گلی را ازکنار پنجره برداشت و با تمام قدرت به سمتش پرتاب کرد. از اول هم می دانست این اتفاق می افتد ، گلدان گلی  از لابه لای بدن آن موجود وحشتناک رد شد و به سمت آینه رفت . ناخودآگاه نگاهش متوجه آینه شد. با برخورد گلدان در یک لحظه آینه به هزاران تکه تبدیل شد . در زیر نور اطلسی رنگ ماه شعاع های بی شماری که از نور در آینه های شکسته در هوا پراکنده شد و روی دیوار تصویری را ایجاد کرد که پسر جوان  با تعجب محو تماشای آن شد .

تصویر دختر جوانی بود با لباسی یک دست و سفید که حاشیه آن نواری آبی رنگ دوخته شده بود . موههای سفید و بلند و چشم هایی به رنگ قهوه ای روشن داشت ، با پوستی به سفیدی پر قو. ایستاده بود و به آرامی گریه می کرد و از گوشه چشم هایش قطره هایی از اشک همچون مروارید های قلطان جاری بود .هر دو بهت زده و آرام به یکدیگر نگاه می کردند. بعد از مکث طولانی و نفس گیری که انگار یک قرن طول کشید ، پسر آرام از روی تخت بلند شد و به سمت تصویر روی دیوار رفت . دختر کمی خودش را عقب کشید تا اینکه کاملاً به دیوار تکه داد . باید امتحان می کرد تا واقعیت را بفهمد بخاطر همین دستش  را روی صورت دختر کشید ، رد اشکهایش روی دست او بلورهایی سفید وکوچک شد که آرام آرام مثل خورده های شیشه پایین می ریخت .پسر جوان با صدایی بریده بریده که از ته گلویش بیرون می آمد پرسید :

-        تو واقعی هستی ؟ !

-        واقعی؟

-        یعنی می خواهم بگویم تو واقعا وجود داری یا یک سایه هستی ؟

-        همه چیز در جهان سایه است چه در آینه و چه در بیرون آینه .

-        پس این تو بودی که هر شب در پشت آینه گریه می کردی ؟

-        بله .

-        اما چرا ؟ چطور پشت آینه زندگی می کردی ، اصلا چطوری به اینجا آمدی ؟

-        من پشت آینه نبودم ! درون آینه ها دنیایی است که من از آنجا می آیم . دو سال پیش من نفرین شدم که در شهر آینه ها زندگی کنم .

-        نفرین شدی ؟

-        بله  ، نفرین شدم!

موه های سفید دخترک مانند مه سبکی که روی مزرعه ی گندم را گرفته باشد در نسیم به آرامی می رقصید . مکث کوتاهی کرد و آرام آرام به سمت پنجره رفت و نفس عمیقی کشید . زیر نور ماه ایستاد و به روی گونه خیسش دستی کشید و در حالی که هنوز هم گریه می کرد گفت :

-    اسم من رویاست. آه .... ما همیشه دروغ های کوچک را به دیگران می گوییم و دروغ های بزرگ را به خودمان . درست دو سال پیش بود که پسری جوان عاشق من شده بود .نمی دانم این چیزی بود که خودش می گفت اما من باور نداشتم و با خود خواهی آنقدر قلب او را آزردم تا اینکه در یک شب مهتابی درست مثل امشب ، پسرک بیچاره قدم به قدم به دریا رفت و هرگز  بر نگشت. از آن شب من دچار این نفرین ابدی شدم . نفرین شدم در شهر آینه ها زندگی کنم تا درد و غصه انسانهای تنها را ببینم . تنهایی را ببینم ، اندوه را ببینم ، خشم و نا امیدی انسان ها را ببینم و همیشه گریه کنم . اما اشکهایم تمام نمی شود ، و به این ترتیب تمام لحظه های من در این دو سال گذشت . تنها ،خسته ، غمگین و با چشمانی اشک آلوده .  تنها زمانی این نفرین از بین می رفت که درست در همان شب یعنی شب غرق شدن آن پسر وقتی که تصویر کامل ماه در آینه افتاده یک نفر آن را بشکند و من را آزاد کند .

-         یعنی تو الان از دنیای آینه ها آزاد شدی ؟

-        نه ! نه فقط برای هفت روز ، ولی باید دوباره به آنجا برگردم ، اما ...

-        اما چی ؟

-        نمیدانم  ، من در دنیای آینه ها داستانی شنیده ام اما درست نمی دانم واقعیت دارد یا نه ؟

-        چه داستانی ؟

-    - داستانی هست که می گویند سالها پیش جامی جادویی وجود داشته به اسم اشک سیمرغ . اگر کسی که دچار این نفرین شده در زیر نور ماه و روبه روی آینه درست در هفتمین شبی که باید برگردد از این جام جرعه ای شراب بنوشد طلسم برای همیشه باطل می شود . من باید زودتر شروع به پیدا کردن این جام بکنم اما درست نمیدانم کجا را باید بگردم و هیچ نشانی هم از آن جام  ندارم .

پسر جوان از او خواست تا صبح صبر کند و در این مدت از دنیای آینه ها برایش صحبت کند و فردا هر دو با هم بدنبال اشک سیمرغ بگردند. دخترک در حالی که اشک از چشم هایش جاری بود و لبهای نازکش مثل برگ گل در باد می لرزید تا نزدیکی صبح درباره دنیایی که از آن آمده بود صحبت کرد و از نفرین ی که زندگیش را به کام خودش کشیده بود گفت .

 فردای آن روز هر دوی آنها برای پیدا کردن اشک سیمرغ به راه افتادند در حالی که هیچ کدام نمی دانستند کجا باید دنبال آن چنین جامی گشت . بی هدف در خیابان ها براه افتادند و سعی می کردند ردی از اشک سیمرغ پیدا کنند . مردمی که از کنار آنها می گذشتند لبخند معنا داری میزدند و گاهی با تمسخر سری تکان می دادند و می رفتند ، چون آنها قادر به دیدن رویا نبودند . اما پسر جوان  به هیچ عنوان به دل نمی گرفت چون پیش از این هم بارها این اتفاق برایش افتاده بود ، وقتی که با سایه های اطرافش حرف می زد . همه مردم چیزهایی را قبول دارند که دیده نمی شود و هیچ کس نمی تواند بودنش را باچشم اثبات کند اما آنها به همدیگر نمیخندند زیرا همه با هم  این موارد را قبول دارند ، اما اگر کسی به چیزی که دیگران نمی بینند اعتقاد داشته باشد و این یک تجربه فردی باشد همه او را دیوانه می دانند و چسر جوان این مطلب را خوب می دانست. روز ها می گذشت و آنها سرگردان در کوچه و خیابان ها می گشتند بی آنکه کوچک ترین اثری از اشک سیمرغ پیدا کنند .

پسر از بودن رویا خوشحال بود. او تمام لحظه های تنهایی اش را پر کرده بود ،در کنار او اولین بار بود که آرامش را تجربه می کرد اما از سوی دیگر نگران رفتن او بود . حتی بیرون از آینه هم رویا اکثرا گریه می کرد و گویا این طلسم لعنتی حتی اینجا هم او را آزاد نمی گذاشت . آنها به هر جایی که فکر می کردند ردی از جام باشد سر زدند ، به کتاب فروشی ها ، عتیقه فروشی ها ، موزه ها ، جن گیرها و حتی فال بینهای کنار خیابان ، تمام روز مشغول گشتن بودند اما بالاخره هفتمین روز هم گذشت و هیچ خبری از اشک سیمرغ نشد .

شب هفتم بود و زمان رفتن رویا . هر دو روبه روی آینه ایستاده بودند و به یکدیگر نگاه می کردند. با اینکه مدت زمان کوتاهی کنار هم بودند اما بسختی به یکدیگر عادت کرده بودند .همه اتفاقهای مهم در نگاه انسان ها رخ می دهد وآخرین دیدار آنها هم در آن شب ، نگاهی اندوه بار بود که چشم هایشان را اشک آلوده کرده بود . حتی زیباترین شعرها هم جز شعله های سرد از این شرار آتشین چیزی نیست ، رویا آرام آرام به قلب آینه فرو رفت و پسر جوان به او قول داد که اشک سیمرغ را پیدا کند و دوباره او را از شهر آیینه ها آزاد کند .در تمام این مدت هیچ کدام حتی یک کلمه حرف نزدند ، چه حرفی باقی می ماند وقتی سرنوشت این طور وحشیانه انسانها را از هم دور می کرد ، هیچ حرفی نیست مگر هق هق های بریده در تنهایی شب .

 

 برای پیدا کردن جام براه افتادم.مردم در مسیرهای مشخصی روی پیاده روهای کنار خیابان عبور می کردند و ماشین های سمج اصرار داشتند جلوی او روی ترمز بزنند . بوق های ممتد و صدای های موهوم و نا مشخصی که از دور می آمد کاملاً گیجم کرده بود . به چه امیدی راه می رفتم و به کجا  خودم هم نمی دانستم ! کوچه ها خسته و دلمرده کنار هم نشسته بودند و دریچه ها ی بسته با چشم های تکیده به هم نگاه می کردند . ساعت های شهر به خوابی ابدی فرو رفته بودند و درختها تنها راهبانی بودند که در سماع همیشگیشان هنوز حقیقتی را احساس می کردند که درحال  عبور بود . زمان سالها پیش در این شهر مرده بود و ثانیه ها جایش را گرفته بود . در حالی که سالهای سال می گذرد  و هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد مردم  برنامه های روزانه ی خود را بر مبنای ساعت تنظیم می کنند چه واژه های فریبنده ای . در زیر یک درخت کاج خشکیده روی پیاده رو پیرمردی تکیده را دیدم که از شدت آفتاب سورتش به رنگ آتش شده بود . زیر سایه ای نشسته بود و چند کتاب قدیمی را در بساط کوچکی که پهن کرده بود می فروخت . اما کمتر کسی توجهی به او می کرد. اگر جوراب ، پیراهن و یا حتی ساز دهنی بفروشی حتما چند نفری برای خریدن از راه می رسند اما کتاب چیز دیگری ست . پیراهنش تقریبا تکه تکه بود و موهای سفیدش درست مثل صورت سرخش آشفته و درهم بود . اما چشمهایش خیلی عجیب بود . درست مثل این بود که چشم های یک تصویر دیگر را کنده باشند و در صورت کس دیگری جا بدهند . از کنار او رد شدم حتی توقف هم نکردم مثل همه . در آن سمت  یک ساختمان بلند چند طبقه بود که در طبقه اول آن یک مغازه لوکس فروشی بود.در آینه مغازه چشم به پسر جوانی افتاد که بساط کوچکی پهن کرده بود و درست در روبه روی مرد نشسته بود و چند کتاب قدیمی می فروخت  ... به سرعت به سمت مخالف برگشتم و با تعجب چیزی را دیدم که باور کردنی نبود با خودم گفتم شاید اشتباه دیده باشم اما نه ! این تصویر پیر مرد بود که در آینه جوانی شاداب و سر زنده بود با موههای مشکی بلند و صورتی روشن و زیبا و چشمهایی درشت، از روی چشمهایش او  را شناختم . اما چطور چنین چیزی ممکن بود . به سمت پیرمرد راه افتادم وبه کوزه هایی که می فروخت دقت کردم کوزه های لعاب دیده آبی رنگ با نقش دختری که موههای بلندش را در کنار جوی آب شانه می کرد و در کنار آن یک درخت اقاقیا بود و روی آن یک کلاغ پیر با چشمهایی  قرمز رنگ نشسته بود و به تصویر دخترک در آب خیره شده بود . به کنار پیر مرد رسیدم . و پرسیدم :

-        تو کی هستی ؟

-        من ! می بینی که من فروشنده ام . راستی کوزه نمی خواهی؟

-        من کوزه نمی خواهم . چرا عکس  تو در آینه جوانتر از تو است ؟

 حرفم را قطع کرد و بلافاصله شروع کرد به جمع کردن کوزه ها و همه آنها را در یک گونی سفید رنگ ریخت و رفت  . دنبالش به راه افتادم اما او اصرار داشت که از دست من فرار کند . ولی من ول کن ماجرا نبودم مسافت زیادی در پی او رفتم تا عاقبت خسته شد و ایستاد . گفتم :

-        راز این ماجرا را به من بگو ؟

-        تو واقعا دیوانه ای پسر ، کدام راز حتما خیالاتی شدی . من را تنها بگذار و برو پی کارت .

-        من خیالاتی نشدم چیزی را که با چشم خودم دیدم باور دارم . عکس تو در آینه افتاده بود اما نه به این سن و سال ، چرا؟

-        داستان می بافی پسرک ، کدام عکس ، کدام آینه ؟

-        من با چشم های خودم دیدم . خواهش می کنم راز این داستان را به من بگو ؟

-    نمی خواستم درباره این موضوع با تو صحبت کنم اما یادت باشد خودت مجبورم کردی . حتما تو هم کسی را در شهر آینه منتظر گذاشتی که توانستی من را ببینی ؟

-        مگر تو هم ...

-        بله ، بله درست فکر کردی . سی سال پیش بود که اولین بار دیدمش . همان روز قسم خوردم که اشک سمیرغ را پیدا کنم اما ...

-        اما چی ؟

-    پسرک بیچاره برو دنبال زندگیت . مثل همه مردم شهر زندگی کن و این خیالات را هم بگذارکنار . چهره ی تو همیشه در آینه جوان می ماند تا کسی که منتظر ت مانده همیشه امیدوار باشد ، اما کدام امید ؟ همه این حرفها قصه و داستانی بیشتر نیست . سی سال دربه دری کشیدم تمام شهرهایی که
می شد رفت ، رفتم به هر جایی که فکرش را بکنی سر زدم پیش هر کسی که گمان می کردم نشانی داشته باشد رفتم اما چه چیزی برایم باقی ماند؟ هیچ چیز به جز تمسخر مردم و چند کوزه لعابی که هیچ کس آنها را نمی خرد . چه شبهایی تا صبح بیدار ماندم و به آینه خیره شدم،چه روزهایی تا شب سرگردان بودم‌و بدنبال اشک سیمرغ گشتم . تمام روزهای جوانی من اینگونه سر شد و هیچ چیزی از جوانی ام نفهمیدم همیشه اندوه دختر آینه در نظرم بود و تمام لحظه های مرا مسموم کرد . درد ،غصه ،تنهایی و بی انجامی تنها حاصل این داستان طولانی بود و آنقدر مورد تحقیر و تمسخر مردم قرار گرفتم تا عاقبت خودم هم باور کردم که همه چیز خیال بوده . اما یکدفعه سر و کله تو پیدا می شود و همه چیز را به هم می زنی. آرامش‌ظاهری دنیای آشفته من با آمدن تو درهم ریخت و از امروز دوباره همه چیز از اول شروع می شود.

-        اما باید یک نشانی باشد یک چیزی که انسان را راهنمایی کند .  یعنی تو هیچ ردی پیدا نکردی ؟

-    هیچ ردی نیست هیچ نشانه ای وجود ندارد . در هیچ کتابی اسمی از اشک سیمرغ نیامده و هیچ کسی هم از آن خبر ندارد . باور کن تمام اینها افسانه است . آیا سی سال گشتن و جستجو کردن کافی نبود ؟ نه پسر جان من و تو تنها فریب سایه ها را خورده ایم .

-    یعنی کسی که من یک هفته در کنارش زندگی کردم با او صحبت کردم ، راه رفتم و باورش داشتم فقط و فقط یک سایه بود ! اگر چیزی می دانی ، یا ردی پیدا کردی هر چقدر هم کوچک باشد به من بگو . شاید من بتوانم این جام جادویی را پیدا کنم .

-        نه هیچ ردی و نه هیچ چیزی نیست . فقط ...

-        فقط چی ؟ !

-    داستانی که در یک کتاب قدیمی خواندم . البته چون این کتاب خیلی قیمتی بود نمی توانستم زمان زیادی آن را داشته باشم، یعنی راستش را بخواهی فقط برای چند لحظه دزدیده به آن نگاه کردم می فهمی که .کتابی بود درباره رویاهای واقعی و من در آن کتاب چیزی را خواندم که از آن سر در نیاوردم در این کتاب نوشته شده بود  (برای گذشتن از زمان و رسیدن به شهر آینه ها باید از هفتاد آینه عبور کنی و ... )

-        چطور باید اینکار را کرد  ؟

-    اگر می دانستم که اینجا نبودم ! اما اگر از هفتاد آینه عبور کنی آن دختر نجات پیدا نمی کند بلکه خود تو هم می توانی به شهر آینه ها عبور کنی . البته اگر واقعاً او را آنقدر دوست داشته باشی زیرا شهر آینه ها شهر اندوه ابدی ست . در آنجا شاید به کسی که دوستش داری برسی ، اما به قیمتی بسیار گران .

-        هیچ چیز دیگری نخواندی ؟!

-        حتی یک کلمه . من دیگر باید بروم اما نصیحت من را فراموش نکن . کاری نکن که فقط در آینه جوان باشی ، زمان بخاطر تو صبر نمی کند باور کن .

بلافاصله از من جدا شد و در حالی که اشکهای ش را مخفی می کرد به سمت خیابان دیگری رفت و ناپدید . شاید من او را به زمانی برگردانده بودم که به سختی از آن گریخته بود .گناه اینکار با من بود یا با سرنوشت نمیدانم ؟

 سرگردان بودم و راه های پر پیچ و خم کوچه ها را بی هدف طی می کردم . شب شده بود و باز دوباره سایه ها از راه می رسیدند تا تنهاییم را بدزدند و مرا آزار بدهند . حتی سایه ها هم بلد بودند با لبخند مرا آزار بدهند درست مثل آدمهای اطرافم .

فردای آن روز در خیابانهای شهر پرسه می زدم  که چشم به یک پسر بچه کوچک افتاد . با شلواری پاره و لباسی نازک در زیر شیروانی یک مغازه زیر باران ایستاده بود و روزنامه می فروخت . در این سن و سال او باید بازی می کرد و از زندگی لذت می برد اما چقدر زود به زجر کشیدن از زندگی مجبور شده بود . زمان زیادی ایستادم و زیر باران به او نگاه کردم . گاهی به عکس های روزنامه نگاه می کرد و به فکر فرو می رفت در تیتر اول روزنامه صبح خبر افتتاح بزرگترین مجتمع تجاری شهر چاپ شده بود . با خودم گفتم آیا این پسر حتی در خیالاتش می تواند چنین جایی را تصور کند . ساختمانی که میلیاردها دلار خرج ساختن آن شده بود و خبر آن را پسری با شلوار وصله دار پخش می کرد . دلم برای او سوخت به سمتش رفتم و یک روزنامه خریدم با اشتیاق پول را گرفت و یک روزنامه ی خیس و چروک به دستم داد . حتی به آن نگاه هم نکردم روزنامه را در جیب پالتوام گذاشتم و  به خانه برگشتم با تعجب دیدم وسایل اطاقم در خیابان پخش شده است .این اولین بار نبود ، فهمیدم که صاحب خانه بخاطر عقب افتادن کرایه وسایل را بیرون ریخته .  آینه نقره ای و نوشته هایم را به یک مغازه دار سپردم  ، چمدانم را برداشتم و در ازدحام شهر گم شدم . روی نیمکت یک پارک نشستم و به اتفاقهایی که افتاده بود فکر می کردم . نگاهم به روزنامه افتاد و مجتمع تجاری عظیم ، نمی دانم چرا تصمیم گرفتم به آنجا بروم. ساختمانی که ارتفاع آن انقدر زیاد بود که براحتی آخرین طبقه آن را نمی دیدی .  شکل ظاهری آن بصورت یک مکعب آبی رنگ از جنس شیشه بود که نواری سرمه ای از فلز هر طبقه را تفکیک می کرد . در طبقه اول ساختمان درست در وسط یک باغچه بزرگ و زیبا بود که گلهای رنگارنگی را به معرض نمایش گذاشته بود و در اطراف آن از هر طرف راه رو ها ی زیادی وجود داشت. مردم فوج فوج برای تماشای این ساختمان عظیم و زیبا وارد آن می شدند و گاهی خرید کوچکی هم می کردند . سنگ فرشهای سرمه ای  و لاجورد ی در اطراف که داخل آن را کف پوش های بزرگ فیروزه ای پوشانده بود و تعداد بیشماری قرفه که در هر طرف دیده می شد .اجناس لوکس و زیبای آنجا چشم نواز بود اما نه برای کسی که آهی در بساط نداشت ، من تنها باید به دیدن اکتفا می کردم . از داخل ، هر طبقه ساختمان با یک شیشه بزرگ تفکیک شده بود که بجای سقف گلخانه  بکار رفته بود و در وسط آن نقش هایی زیبا از منظره های طبیعت حکاکی شده بود . به بالاترین قسمت ساختمان رسیدم و از آنجا به شهر نگاه کردم . حجم انبوه مکعب های سیمانی که سر تا سر شهر را پوشانده بود و آسمانی که در افق خاکستری پنهان بود . همه چیز کوچکتر از حد معمول بود از این بالا  انسان به ناچیز بودن خودش پی می برد این تنها یک ساختمان چند طبقه بود اما اگر از سیاره ای دیگر به زمین نگاه کنیم آنوقت شهر ها ، خانه ها و ما آدم ها چقدر کوچک و ناچیز به حساب می آیم . به کناره راه رو آمدم و از آنجا به پایین نگاه کردم . منظره ای بسیار زیبا بود، از این بالا باغچه ی وسط ساختمان درست مثل بهشت بود و آیینه ها نقش بندی زیبایی بوجود آورده بودند .  درست فکر کردم این سرنوشت بود که من را به اینجا آورده بود درست همانطوری که همیشه باید باشد . هفتاد آینه رو در رو ایستاده بودند که در نهایت به بهشتی کوچک ختم می شد . چه حس غریبی داشتم ، حس رفتن اما به کجا نمی دانم .مثل پرستویی که فقط به پرواز فکر می کند از نرده کنار راهرو رد شدم و در پشت آن ایستادم. رویا در پایین ساختمان لابه لای  گلها ایستاده بود و به من نگاه می کرد و موهای سفید و بلندش در نسیم رقصی ساحرانه داشت  ، حالا دیگر آماده سفر بودم . دستهایم را به دو طرف باز کردم و آرام کمی به جلو خم شدم . سایه های اطرافم به سمت من هجوم می آوردند تصویرهای شان گنگ و نامفهوم بود و صداهای شان در هم  می پیچید.

شیشه ها یکی پس از دیگری شکسته می شد و نور چراغ های بیشمار در اینه های شکسته پی در پی منعکس می شد و صدای در هم شکستن آینه ها تمام ساختمان را پر کرده بود . مردی همچون بادبادک ی سیاه در آسمان رها بود و دستهایش چون انسانی مصلوب به دو طرف باز مانده بود ، خورشید با چشمی سرخ رنگ در پهنای خاکستری شهر شاهد ماجرا بود  و در نهایت در باغچه طبقه اول مردی در آغوش غنچه ها غنوده بود ، آرام ، با لبخندی سرد و چشمانی خیره و بی حرکت . در کنار او روزنامه ای خیس و خون آلوده افتاده بود که هنوز مرد به چند صفحه آن چنگ انداخته بود . مردم برای دیدن پیکر تکیده مرد جمع شدند و پیر مردی خوش پوش آرام آرام به او نزدیک شد و به نوشته روزنامه که گویا تبلیغ یک بازی رایانه ای بود خیره شد ، و به آرامی شروع به خواندن کرد :  

         (( به جاودانگی خوش آمدید . نگران چیزی نباشید ، همه چیز اینجا تصویری خیالیست . در آرامش به رویاهای خودتان رنگ واقعیت بدهید. فقط کافیست برای ورود دکمه اینتر را بزنید ))

شنبه دهم مرداد 1388 |

 
 

بازیگر

صدای پاهایم در دل دهلیز تاریک می پیچید و نور زرد رنگ شمع ، لرزان و کمرنگ تر می شد . درست در کنار این دهلیز، پشت این دیوارهای فرسوده و نمناک سالن بزرگ تاتر شهر قرار داشت . راهروهای اینجا مارپیچ و تنگ و دلگیر بودند اما چاره ای نداشتم، او این مکان را برای ملاقات انتخاب کرده بود آن هم در این شب . یعنی شبی که یکی از مهیج ترین نمایشنامه های شهر در حال اجرا بود . پله های کوتاه و توسری خورده دهلیز با پیچ و تاب غریبی رو به پایین فرو می رفت . شبیه به موج گردابی بود که من را به داخل خود می کشید و در نهایت هم مرا بلعید و به کام خودش فرو برد . به آخرین پله که رسیدم ایستادم و به اطرافم نگاه کردم برای چند لحظه صدایی خفیف شبیه به حرکت برگی خشک بلند شد اما در انبوه صدای تماشاگران تاتر مدفون شد . صدای بازیگران همراه با موسیقی تند و خشن ی بلند شد و سالن یکباره منفجر شد. جمعیت سر از پا نمی شناخت انگار نمایش شروع شده بود و من مجبور شدم کمی جلوتر بروم .  روی دیوار روبرو ، سایه ای از موجودی چهار پا افتاده بود اما من چهره او را نمی دیدم این طوری بهتر بود ، در حالی که پشتش را به من کرده بود پرسید : چرا می خواستی من را ببینی ؟ کمی ترسیده بودم اما به خودم مسلط شدم و آرام گفتم  : می خواستم با هم معامله کنیم . با نیش خندی که چنگ به قلب آدم می کشید گفت : با تو ، چه تضمینی داری ؟ صدای کشیده شدن دندانهایم را روی یکدیگرمی شنیدم . بغض و نفرتی عجیب تمام وجودم را فرا گرفته بود . با خودم گفتم ببین چقدر حقیر شده ام، که این موجود کثافت هم از من ضمانت می خواهد ، اما سعی کردم به اعصابم مسلط شوم و بیادم آمد این تنها راه حل باقی مانده است ، بخاطر همین باید سعی می کردم این کار را درست انجام بدهم . نفس را در سینه حبس کردم و گفتم : به شرافتم قسم می خورم . خنده ای وحشیانه ای کرد که تمام استخوانهایم را لرزاند ، بوی تعفن در هجا پیچیده بود و صدای کوبیدن طبلهای بزرگ به طور مداوم از پشت دیوار به گوش می رسید . بعد از این که صدا آرام گرفت گفت : هیچ چیز از شرافت شما انسانها شکننده تر نیست ، آیا چیز با ارزش تری برای ضمانت نداری ؟ این نهایت بی شرمی بود ، موجود پست بی ارزش حالا شرافت من را لکه دار کرده بود اما چکار می توانستم بکنم . خشم و حسرت وجودم را آکنده کرده بود ، بی محابا فریاد کشیدم : به من جسارت نکن موجود پست . من از نهایت وجود یک انسان و شرافت یک مرد صحبت می کنم ، چه چیزی برگزیده تر از این وجود دارد ؟ اما او آرام و خونسرد بود و انگار این فریاد سرکش و یاغیگری من حتی به اخم کوتاهی هم نمی ارزید . صدایش را آرام تر کرد و با لحنی مزحک که انگار قصد خورد کردن من را داشت گفت : می دانی این موجود پست قادر است در یک آن قلبت را بیرون بیاورد و تو را به دیار عدم محکوم کند ، پس مراقب حرفهایی که می زنی باش. دیگر تحملم تمام شده ، خونم بجوش آمده بود و از حرف زدن با این هیولای هولناک بیزار شده بودم . از شدت خشم دستهایم می لرزید و پاهایم را مثل چوب خشک به زمین فشار می دادم . خیلی قاطع و بریده گفتم : من هرگز از مرگ نمی ترسم . کمی تکان خورد وسایه اش روی دیوار جا بجا شد ، بعد با مکثی کوتاه ، آهی کشید و بی آنکه حرفی بزند به سمت  دیوار رفت و از پیچ کوتاهی که ما را از هم جدا نگاه داشته بود جلوتر آمد ، تا حدودی چهره ی کریح و زشتش نمایان تر شد ولی هنوز قابل تشخیص نبود . نگاهش را از روی زمین بلند کرد ، سرش را به سمت من برگرداند و گفت : می خواهی چه معامله ای با هم داشته باشیم ؟ مکث نکردم سریع جواب دادم : خودت بهتر می دانی که چه چیزی می خواهم . اما او اصرار داشت من را آزار بدهد ، انگار از اینکه یک انسان در برابرش زانو بزند و التماس کند لذت می برد . حتی در آن تاریکی هم می توانستم برق نگاهش را که سرشار از غرور و خباثت بود ببینم . با لحن ی که انگار با یک دوست قدیمی صحبت می کند گفت: دوست دارم از زبان خودت بشنوم . گفتم : آرامش ، سالهاست که آرامش از زندگی من دور افتاده و طغیان این اتفاقهای بیهوده من را در دریایی متلاطم قوطه ور کرده . من براستی معنای واقعی زنده بودن را فراموش کرده ام . من آرامش می خواهم ! پای عقبش را کمی خم کرد و بدنش را رو به عقب حل داد ، تقریبا روی پاهای عقبش نشسته بود بعد با آرامی گفت : آها .. آرامش . خوب ،  چطور می خواهی به آرامش برسی در حالی که خود تو دوزخ ابدی روحت هستی ؟ در جهنمی که شما انسانها ساخته اید جایی برای آرامش باقی نمانده است . قصد او خرد کردن من بود و تمام این حرفها را بخاطر همین می گفت .گفتم : جهنمی که می گویی دنیای متمدن ماست . ما هر کاری کردیم برای پیشرفت لازم بوده . هر چه باشد از این لجن زاری  که تو در آن زندگی می کنی بهتر است . خانه ی تو با این بوی تند و متعفن و بدون نور ، مثل دخمه ای است که برای مردگان دشمن می سازند . با صدایی که حالا دیگر بلند شده بود و در تمام دالان انعکاس پیدا می کرد ، از روی تفنن و برای نابود کردن آخرین احساس پاک من نسبت به انسانیت فریاد کشید :آها پیشرفت ، واقعا ابلهانه است . فقر ، گرسنگی ، بیکاری ، خیانت ، چپاول ، دروغ ، درد ، گناه ، جهل ، خود فروشی ، ترور، تردید و از همه اینها دردناکتر بی تفاوتی محض در برابر همه چیز. اگر اینها برای پیشرفت لازم بوده خوب باید به شما تبریک گفت شما همه آنها را دارید. می دانی مشکل کار در کجاست ؟ شما نمی خواهید واقعیت را درک کنید و تمام این حرفها فقط بهانه های کودکانه است .  هر روزه صدها کودک در روی زمین بر اثر  گرسنگی می میرند در حالی که شما میلیاردها دلار صرف ساختن سفینه های فضایی می کنید تا درباره زندگی یک جلبک حقیر و یا یک موجود تک سلولی ساده در روی یک کره دیگر تحقیق کنید و اگر چنین چیزی را ببنید از زنده بودن یک موجود در جهانی دیگر چنان به وجد می آید که گویی خودتان آن را آفریده اید . این درست درحالی است که حیات خودتان را روی زمین به مخاطره انداخته اید و انگار تمام آن  کسانی که در روی زمین بر اثر گرسنگی می میرند به اندازه آن تک سلولی ارزش ندارند . شما انسان ها تمام سرمایه های تحقیقاتی و فکریتان را خرج می کند تا شاید سیاره ای پیدا کند که قابل زیستن باشد، که چی ؟ که آنجا را هم به لجن بکشد؟ اما هرگز فکر نمیکند اگر تمام این سرمایه ها را برای از بین بردن فقر و جنگ خرج کنید و دوستی با طبعیتی که مادر دلسوز شما بود را از سر بگیرد هیچ احتیاجی برای فرار کردن نیست . زمین هنوز هم آبستن می شود البته اگر شما قانع باشید !

 حق با او بود ، اما این را هم می دانستم که این حرفها را از روی دلسوزی نمی زد ، ولی به هر حال او درست می گفت . دچار تردید شده بودم و دیگر چیزی بفکرم نمی رسید ، ناچار بهترین کار را در این دیدم که دست از دفاع انسانیت بردارم و بفکر خودم باشم . با صدای بریده ام که گویی از ته چاه بیرون می آمد رو به او کردم که : من نمی دانم که دارم تاوان اشتباهات دیگران را پس می دهم یا اینکه جهان در سراشیبی سقوط قرار گرفته . به هر حال اتفاقهایی که روی زمین می افتد اصلا برای من مهم نیست . چیزی که برای من اهمیت دارد آرامش است آیا با من وارد معامله می شوید ؟  گفت : بله اما هر معامله ای بهایی دارد . به این موضوع فکر نکرده بودم ، اما او از من چه چیزی می خواست ؟ من چیزی برای از دست دادن نداشتم ، پس جرات بخرج دادم گفتم : و بهای این معامله چیست ؟ جواب داد : خون. سر گیجه ای آنی به سراغم آمد ، این نهایت بی شرمی بود . او چه تصوری از من داشت ، آیا واقعا من به چنین موجود وحشتناکی تبدیل شده بود . با دل سردی گفتم : خون چه چیزی ؟ آیا هزاران سال قربانی کردن برای تو کافی نبود؟! خندید وگفت :  باید بگویید خون چه کسی ، زیرا این بار باید قربانی یک انسان باشد . چیزی که تو می خواهی فقط با این بها پرداخته می شود . حرفهایش قلبم را آزار می داد . خواستم برگردم و این ماجرا را همین جا تمام کنم اما چاره ای نبود باید صبر می کردم شاید راه حلی پیدا می شد . بخاطر همین سعی کردم با او آرام تر صحبت کنم تا شاید ازآزار من دست بردارد و بتوانم با او معامله کنم شاید با مظلوم نمایی می توانستم در خواست او را رد کنم . رو به او کردم و گفتم : چطور چنین چیزی را از من می خواهی ، من یک جنایتکار نیستم . من انسانی شرافتمندم که تنها به آرامش احتیاج دارم .  او زیرک تر از این بود که فریب بخورد ، انگار تمام مراحل را از قبل می دانست ، با نیش خندی که بیشتر آتش به جانم کشید گفت : بیهوده نقش بازی نکن ،فقط جنایتکارها انسان نمی کشند ،  شما بارها این کار را انجام داده اید پس خودت را به نادانی نزن . تو تاریخ را خوانده ای و از حقیقت آن آگاهی . قرنهاست که شما  در همین دهلیز برای آرامش قربانی می دهید و تو خوب می دانی از چه چیزی صحبت می کنم . باز هم او درست می گفت و متاسفانه حق با او بود . این سوال سالهای سال بود که ذهنم را آشفته کرده بود و این بهترین فرصت برای یافتن جواب بود . گفتم : آیا بهای همه آنها خون بود ؟ گفت :  البته ، خون و حماقت بود . گفتم : حالا من باید چه کار کنم ؟ درست مثل بچه ای که از نا امیدی به هر کس پناه می برد و خودش را در آغوش آرامشی خیالی رها میکند بی پناه بودم و بدنبال راهی بودم تا از این منجلاب نجات پیدا کنم . با لحنی پدرانه که از شنیدنش گمان می کردی بفکر نصیحت باشد گفت : پیش از رفتن از این دهلیز به وعده ات عمل کن ، وقتی به خانه ات برسی به آرامش ابدی دست خواهی یافت . با کشتن یکی از بازیگران روی صحنه تاتر کافیست که قربانی ت را اهدا کنی. آنوقت به آرامش می رسی.

نا باورانه پرسیدم : اما چرا یکی از بازیگران ، مگر او مرتکب چه گناهی شده ؟ این بار او بود که خیال تظاهر داشت و یا شاید می خواست من را بیشتر در بازی خودش شریک کند . رو به من کرد و گفت : گناه ؟! مگر قربانیان جنایت های شما مرتکب گناهی شده اند ؟ و اصلا چه کسی گناه را معنا می کند ؟ آیا این بازیگران گناهکار نیستند ؟ به آنها نگاه کن  که چطور در نقش های دروغین ، در خیال تماشاگران رسوخ می کنند . اما از نظر من تمامی آنها خیانتکارند . نگاه کن چگونه با فریب دادن چشم های این ساده دلان بیچاره آنها را به جهانی خیالی کشیده اند و آنها را از واقعیت های اطرافشان دور نگاه داشته اند . این واقعیت انسان اطراف تو است .

با اشاره ی دست او دیوارهای دهلیز از هم شکافته می شد و من از میان آن شکاف ، سالن تاتر را می دیدم . در حالی که انبوهی از مردم شهر آنجا جمع شده بودند . کسانی که تا چند ساعت قبل من هم یکی از آنها بودم  . تصویر خاکستری رنگی که از میان شکاف دیوار دیده می شد ، نمایی کامل از فقر و پوسیدگی بود . درست مثل خود دیواره های سالن تاتر ، نم گرفته و اندوهبار . موجود چهارپا کمی کنار رفت تا من بهتر آنجا را تماشا کنم و فانوسی که از ابتدای صحبت در پشت سرش روی زمین بود ، بدست گرفت و آن را بالا برد . در چهره من نگاه کرد و در حالی که برق شعفی پنهان نشدنی در چشمانش می درخشید رو به من کرد و گفت :  نگاه کن اینها سیاه لشکر های جهان تو هستند ، که بازیگران تاتر بزرگ آنها را فریفته اند . ببین که چطور با دهانی باز و چشمان از حدقه بیرون زده به صحنه نمایش نگاه می کنند . کدامیک از اینها لباسهای مناسبی به تن دارند و یا کدامیک با شکم سیر به این سالن آمده است ؟ فریب تنها دست آورد این تاتر بزرگ است. اما من و تو می دانیم که همه چیز در پشت پرده نقش می گیرد . بازیگران بزرگ جهان چطور تمرین فریبکاری می کنند؟ همه وعده ها از قبل گذاشته شده و بازی ها تمرین شده است . حرف ها دیکته می شود و لباسها و دکورها همه از روی طرح و نقشه های قبلی انتخاب شده است . ولی این مردم بیچاره با همه این تظاهرها زندگی می کنند ، با آنها می خندند وبا آنها گریه می کنند . اما دوست من ، تنها من و تو هستیم که از ماجراهای پشت پرده باخبریم . پس خودت را به نادانی نزن ! آیا هنوز هم فکر می کنی که این بازیگران بی گناهند ؟

دیوارهای دهلیز دوباره بسته شد و همه جا تاریک و ساکت شد . نور شمعی که در دست داشتم به پت پت افتاده بود و سعی می کرد آخرین ذرات تنش را وقف روشنی کند . من متحیر بودم و سردرد شدیدی گرفتم . کم کم بوی نامطبوع و کمی هوا آزارم می داد . نمی توانستم درست فکر کنم و در این شرایط تصمیم گرفتن برایم سخت و دشوار شده بود . با خودم گفتم اگر می توانستم کمی استراحت کنم و از فضای باز و آسمان آبی استفاده کنم شاید حالم بهتر می شد ، اما فعلا از هیچ کدام خبری نبود . نفسم را در سینه حبس کردم و گفتم : اما چطور باید این کار را انجام داد؟ من جرات انجام چنین کاری را ندارم گفت : مجبوری پسر جان . اگر بخواهی به آرامش برسی و من به وعده ام عمل کنم باید این کار را انجام بدهی. اما من راهش را به تو می گویم . در پرده سوم این نمایش وقتی که مرد فروشنده از خیانت همسرش با خبر می شود بلافاصله برای انتقام گرفتن به سراغ دوست قدیمی ش می رود و در حالی که مرد ماهی گیر روی صندلی نشسته و در حال وصله کردن تور خودش است ، فروشنده با یک خنجر از پشت به او نزدیک می شود و او را به قتل می رساند . درست از انتهای این دهلیز به اطاقی که محل گریم و تعویض لباس ها است راه رویی وجود دارد و کافی است که تو زودتر از مرد فروشنده آنجا باشی تا لباس های او را بپوشی و او را در اطاق گریم زندانی کنی و بعد به سالن برگردی و منتظر بمانی تا زمان مناسب فرا برسد و وقتی که نوبت تو شد وارد صحنه می شوی ، باقی کار هم کاملا مشخص است . این قانون کار جهان است دادن یک قربانی برای به آرامش رسیدن یک نفر ، فکر می کنم معامله ی عادلانه ای باشد . هر چند گاهی تعداد قربانیان خیلی بیشتر است اما آرامش و قدرت نیز بیشتر است . این شرط تمام معامله هاست . از این دهلیز که خارج شوی به دنیایی واقعی می رسی ، تو حق داری یا روی صحنه باشی و بازی کنی و یا پایین صحنه بنشینی و مثل تمام این انسانهای ساده دل خمیازه بکشی و عمرت را روی صندلی های این سالن تلف کنی . خود دانی ! حس کردم بغضی غریب گلویم را گرفته بود و بی آنکه بتوان دید ، اشکی از گوشه ی چشمم روان بود . این سرنوشت بود که مرا به چنین جایی کشانده بود و اکنون نیز در پی انتقام از آدمیت بود . او من را برای این کار انتخاب کرده بود اما چرا ؟ با حسرت پرسیدم : ((چطور من به چنین جایی رسیدم ؟ )) او دردم را می دانست و همین برایش جذاب بود . گفت : (( درهای دهلیز باز شد و تو را انتخاب کرد . هر صد سال یکبار این اتفاق می افتد و یکی به دهلیز راه پیدا می کند . حالا وقت انتخاب است یا همین الان و یا هیچ وقت . )) دیگر صبر نکرد ، سایه ای لرزان روی دیوار کج و ماوج شد و آرام آرام در انتهای دهلیز به لکه ای کوچک تبدیل شد . شمع خاموش شد و همه جا آرام گرفت . با رفتن آن سایه ناشناس در دهلیز به راه افتادم،  نمی دانستم می خواهم چه کار کنم اما همه چیز را به سرنوشت سپردم . راه افتادم و در مسیری که او نشان داده بود شروع به قدم زدن کردم .  همانطور که او گفته بود اطاق گریم آنجا بود ، لباسهای مرد فروشنده را برداشتم . درست در همین موقع مردی از در روبه رو وارد شد . پشت آینه بزرگی که آنجا بود مخفی شدم و به محض اینکه مرد وارد اطاق کوچکی شد تا لباسهایش را بپوشد من بیرون پریدم و با یک حرکت سریع در را از پشت قفل کردم . مرد در ابتدا فکر می کرد که من از دوستانش هستم و قصد شوخی کردن دارم اما وقتی که در را باز نکردم شروع به فریاد زدن کرد . بلافاصله از راهروی روبه روی زیر زمین بیرون رفتم و در آنجا را پشت سرم بستم کلید را هم در زیر گلدان بزرگ کنار دیوار گذاشتم تا کسی نتواند به آنجا وارد شود . از پله کان طرف مقابل بالا رفتم و در راهروی بالای سالن تاتر قرار گرفتم . مردم در زیر پای من مشغول تماشای نمایش بودند . تا اینجای کار که همه چیز درست و به موقع انجام شده بود وبر عکس تصور من ، نه می لرزیدم و نه ترسیده بودم . کاملا خونسرد و حساب شده کارها را انجام می دادم بدون آنکه لحظه ای شک کنم . فقط گاهی به اتفاقهای افتاده فکر می کردم اما  خیلی زود خودم را مجاب می کردم که اینها برای رسیدن به آرامش لازم است . تنها راه باقی مانده همین بود و باید تا انتها آن را ادامه می دادم. به نزدیکی صحنه رسیدم . در پشت پرده  ایستادم تا نوبت من شود . در روی صحنه نمایش ، خیانت همسر خیالی من در حال اجرا بود و معاشرت آن دو نفر را نمایش می داند . همه چیز نفرت انگیز بود حتی از کارهای خودم هم احساس تنفر می کردم . دروغ فضای این سالن را پر کرده بود و بوی تعفن بار خیانت از در و دیوار اینجا به مشام می رسید .

پرده دوم تمام شد . پایان معاشرت آن مرد و زن  آغاز بازی من بود . دختری که نقش همسرم را بازی می کرد از روی صحنه بیرون آمد . برای آنکه من را نشناسد پشتم را به او کردم و جلوی یک آینه کوچک اینطور تظاهر کردم که مشغول چک کردن گریم صورتم هستم . دخترک به سمت من آمد ، دستش را  روی شانه من گذاشت و با خنده ای موزیانه گفت :  ((عزیزم حالا وقتش شده که انتقام بگیری .)) در حالی که از شدت خنده کنترل خودش را از دست داده بود . درست مثل اینکه مست کرده باشد روی پاهایش تلو تلو می خورد و از من دور شد . پرده ها دوباره کنار رفتند و همه چیز شروع شد. روی یک صندلی در وسط صحنه نمایش ، مرد ماهیگر نشسته بود و نوبت من بود تا بازی خودم را شروع کنم . بدون آنکه بخواهم وارد بازی ای شده بودم که از عاقبت آن بی اطلاع بودم ، تنها قدرت سرنوشت بود که من را پیش می برد . مرد ماهی گیر روی صندلی نشسته بود  و کوچکترین تکانی نمی خورد . می ترسیدم که برگردد و در صورتم نگاه کند آنوقت چطور جرات می کردم که این کار را به انجام برسانم ؟ اما همه چیز آرام بود . مکث طولانی من باعث شد سالن نمایش ساکت شود و همه نیم خیز به ماجرا نگاه می کردند . ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. چرا قبل از ورود به صحنه اصلا نمی ترسیدم اما حالا که وقتش شده بود پاهایم می لرزید و تمام بدن سست و بی جان شده بود ؟ خنجر در دستم تکان می خورد و هر لحظه ممکن بود از دستم رها شود . عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود و رنگ از صورتم پریده بود . دلم شور می زدکه بعد از کشتن این مرد چه اتفاقی می افتاد. هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم . چرا باید اینکار وحشتناک را انجام میدادم ، آیا عذاب وجدان مرا یک لحظه راحت می گذاشت ؟ آیا زندگی من بعد از این روی آرامش را به خود می دید ؟ من با چه کسی وعده گذاشته بودم ، آیا می شود به چنین موجودی اعتماد کرد ؟ اما بالاخره تصمیم خودم را گرفتم ، با خودم گفتم همه خیانت می کنند و این سالن پر شده از جنایت های مخفی و آشکار ،  پس چرا باید بترسم . من اکنون روی صحنه ام و همه چیز بازی کودکانه ایست و حتما من مصونیت خواهم داشت . همه بازیگران بزرگ مصونیت دارند ،این را همه می دانیم پس چرا باید بترسم . روی صحنه بودن بهتر از تماشاچی بودن است ، اصلا خود تماشاچیان هم جانی هستند ، اگر این طور نیست چرا اینقدر خونسرد و آرام نشسته اند و شاهد قتل های وحشیانه دیگران هستند اما هیچ کاری انجام نمی دهند. آنها هم در انجام این جنایت ها شریک اند . نفسم را حبس کردم و درست بالای سر مرد ماهی گیر ایستادم ، سایه ام روی بدن او افتاده بود و نور چراغ روبه رو چشمم را آزار می داد .آهنگی که در سالن پخش می شد در بین دیوار ها پژواک می گرفت و با ضربه های یک نواخت اعصابم را متشنج کرده بود . انگار تمام این موزیک فقط با همین ریتم مزحک و سرگیجه آور ساخته شده بود و خیال قطع شدن نداشت . همه چیز در یک آن تمام شد .

 خنجر برای چند مرتبه پیاپی بالا و  پایین رفت و سالن یکباره منفجر شد . صدای دست زدن های ممتد و موزیک سالن من را چنان متشنج کرده بود که دیگر طاقتم تمام شد. چشمهایم را باز کردم و به اطراف نگاه کردم . همه ایستاده بودند و من را با شدت تمام تشویق می کردند .تاب و توان ایستادن نداشتم در میان تماشاگران موجودی را دیدم که درست شبیه به سایه روی دیوار دهلیز بود ، ایستاده بود و با لبخندی موزی من را تشویق می کرد . سرم را پایین آوردم و به مرد ماهیگیر نگاه کردم . نه خونی و نه صدای زجه ای ؟ از تعجب خشکم زده بود .چند قدم به عقب برگشتم و در حالی که چشم هایم چیزی را که می دید باور نداشت متوجه موضوعی شدم که برایم قابل فهم نبود . روی صندلی عروسکی نشسته بود و خنجر تا دسته در پشت گردن او فرو رفته بود . عروسک مرد ماهیگیر روبه جلو خم شده بود و ابای بلند و سیاهی که روی دوشش افتاده بود به یک سمت خزیده بود .  بعد از چند دقیقه که برای من به اندازه یک سال گذشت واقعیت برایم آشکار شد . درست زمانی که پرده های سالن پایین آمده بود و دختر بازیگر ذهن من را به خودش مشغول کرده بود مرد ماهیگیر از سمت دیگر سالن خارج شده بود و این عروسک را بجایش گذاشته بودند. اما این از بارگناه جنایتی که در فکرمن بود کم نمی کرد ، به هر حال من فکری را که در سرداشتم پیاده کرده بودم و با تمام وجود برای انجام دادنش تلاش کرده بودم . اما عاقبت فهمیدم که در روی صحنه تاتر همه چیز پوشالی ست و تمام این اتفاقها  از ابتدا یک بازی ساختگی بود . اینگونه بود که من هم به دنیای بازیگران وارد شدم .

شنبه شانزدهم خرداد 1388 |

 
 

دخمه

 

دخمه (داستان شماره 4)

سه ماه قبل در یک مجله به موضوع عجیبی برخورد کردم ، هر چند زیاد به آن اهمیتی ندادم اما به تدریج  برایم  جذاب شد . موضوع از این قرار بود که در سرزمینهای دور تبت ، جایی بر فراز کوه های سر به فلک کشیده  معبدی وجود داشت که در آن طی یک مراسم خاص ، کسانی را که می خواستند به آرامش برسند برای سه شبانه روز در تابوتی ایستاده دفن می کردند . این یک نوع سلوک عارفانه بود برای رهایی از دنیا مادی و رسیدن به جهانی فراتر از دنیای ما . کم کم  بر اثر مشکلات فراوان کاری و زندگی در دنیای پر پیچ و خم ماشینی دچار یک بحران روحی بزرگ شدم . این بود  که تصمیم گرفتم تا با تجربه کردن این کار به آرامشی چند روزه برسم . تلفن را برداشتم و به مسئول شرکت زنگ زدم او برایم توضیح داد که این کار بسیار پیچیده است و مراحل  خاصی دارد که باید آنها را یاد بگیرم.  این آموزش ها لازم بود زیرا من با محیط آن سرزمین آشنا نبودم و در آنجا کسی را نمی شناختم ، من حتی زبان آنها را هم بلد نبودم . بعد از گذراندن آموزش های لازم با اولین پرواز به تبت آمدم ، سرزمینی سرد و بی روح اما در ظاهر.  در قلب این کوه های سر به فلک کشیده رازهای پنهانی بود که من از آن غافل بودم . در دامنه کوهی بلند  به یک راهب سپرده شدم . راهب پسری جوان و کم سن و سال بود با موهای تراشیده و پیراهنی سفید و زمخت . همراه او به سمت معبد در بالای کوه به راه افتادم . درهای معبد را  یکی  یکی  پشت سر گذاشتیم  تا به ساختمان اصلی رسیدم . پشت سر راهب جوان حرکت می کردم و هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی شد ، زیرا احتیاجی به این کار نبود . تمام مراحل از قبل آموزش داده شده بود و من با آن آشنایی کامل داشتم . در راه رو ها مجسمه های بزرگ و زیبایی ایستاده بودند و من محو تماشای آنها بودم . تا اینکه به اطاقک چوبی انتهای راهرو رسیدیم . پسر جوان زودتر وارد شد تا اجازه ورود بگیرد و بعد از چند لحظه من هم به اطاق وارد شدم . رهبر آنها پیر مردی بود با لباسی به رنگ سیاه با نقش های قرمز درشت .همان طور که از قبل آموزش داده شده بود .نشستم و به شمع روبه رو خیره شدم . بعد از خواندن چند ورد کوتاه و خاموش کردن شمع ها من را پذیرفتند .

غروب روز بعد  با اجراي مراسم ساده اي كار شروع شد ، يک دست لباس سفيد بدون طرح و نقش كه اطراف آستين هاي آن كمي بلند تر بود به من دادند اما با اصرار من موههايم را نتراشيدند . هرچند از اين كار اصلاً راضي نبودند و گويي بدون تراشيدن مو از لطف مراسم كاسته مي شد . كفشهايم را گرفته بودند و من با پاهاي برهنه و نيم پوش سفيد رنگ بدون هيچ چيز اضافه اي راهي كوه مجاور شدم . در اطاقي گلي چند ظرف غذا و يک كوزه آب بود . راهبان بيرون در ایستادند تا من غذا وآب را بخورم و دوباره همراهشان راهی شوم.وقتی به دهانه غار رسیدیم كمي ترسيده بودم  و پشيمان شدم اما همه چيز روال عادي را داشت و من هم بهانه اي براي گريختن نداشتم . زبان راهبان را نمي دانستم ولي از حركات و اشاره ها متوجه منظورشان مي شدم . راهبان همانقدر كه لازم بود خشک و خونسرد بودند و كارها درست به موقع انجام مي شد. هيچ چيز كم نبود و هيچ اتفاق پيش بيني نشده اي هم در كار نبود . در دل غار راه هايي بسيار پر پيچ و خم بود و دخمه هايي تو در تو كه هر كدام به راهروهاي مارپيچ دیگری منتهي مي شد و در دل كوه سنگي به تاريكي ختم مي شد . در كناره راه روها تورفتگي هاي كوچک كنده شده بود ، در ابعاد يک متر مربع که در آن  تابوتي ایستاده بود از چوب ساروج كه كف آن را برگهاي سوزني كاج پوشانده بود، با تنه ي ضمخت و خشن . درست برازنده انسانی که بخواهد  بی مرگ زنده به گور شود . رطوبت بسيار بالا بود و موريانه ها ضيافت بزرگي براه انداخته بودند . صداي ضربه پاهايمان در دل راه روها مي پيچيد ولي راهبان بي هراس و بي احساس براه ادامه مي داند و هیچ توجهی به من نداشتند. گاهي با كناره هاي غار برخورد مي كردم و لباس سفيد و يك دست من گلي و لكه دار مي شد . از كنار هر تابوتي كه مي گذشتم از خودم مي پرسيدم آيا كسي در درون آن ايستاده يا خاليست، اما به هر حال هيچ صدايي از آنها به گوش نمي رسيد شايد هنوز خالي بودند . بدون شك اگر قرار بود تنهايي از دل اين دخمه ها بيرون بيايم محال بود، شايد سالها در اين راه روها سرگردان مي شدم و هرگز راه خروج را پيدا نمي كردم اما اين كار براي راهبان ساده بود، به نظرم آنها غريزه اي داشتند كه من از آن بي بهره بودم . پاهايم كز شده بود و چشم هايم با آنكه به تاريكي عادت كرده بودند اما هنوز هم كمي درد مي كرد  .سايه شبه گونه راهبان بر روي ديوارهاي غار كمي هراسناكم كرد بود اما اين تازه آغاز كار بود . بالاخره به جایی که قرار بود رسیدیم .دخمه ای در انتهای یک راه روی تاریک ، سرد ، ساکت و مرطوب .

 همه ايستاديم ، در كنار تو رفتگي كوچكي كه در راهرو بود درست در روبه روي من تابوتي سياه رنگ جا خوش كرده بود . مردد بودم و نمی دانستم باید چه کار کنم . آیا باید با پای خودم به گور می رفتم؟ چطور می شد چنین کاری را انجام داد در حالی که در بیرون این غار محزون و ساکت، دنیایی از رنگ و نور بود . اما وقتی به زندگی فکر می کردم چیز خاصی در ذهنم نبود انگار صفحه ذهنم پاک شده بود و تمام خاطراتم را فراموش کرده بودم . تنها چیزی که بیادم آمد باغچه خانه قدیمیمان بود و ظهرهای گرم تابستان . در همین افکار بودم که نگاه سنگين يكي از راهبان كه سختگيرانه من را تحقير مي كرد و گويي مي دانست كه ترسيده ام من را بخود آورد . چاره اي نبود راهي بود كه انتخاب كرده بودم . مرگ موقت براي رسيدن به آرامشي موقت كاملاً عاقلانه بود اما نه در اينجا ، در اين دخمه تنگ و تاريك دركنار اين اشباه مقدس آرام.  پاههاي سستم بالاخره ناچار شدند اطاعت كنند و من را كه حتي پيش از ورود به تابوت واقعاً مرده بودم درون آن كشيدند .  پيوند من با دنياي خارج تا چند لحظه ديگر از بين می ر فت . راهبان آرام و خونسرد شروع به کار کردند و در تابوت آرام آرام بسته می شد و من به مرزهاي خاموشي فرو مي رفتم.

 با خودم گفتم چرا ؟ چرا بايد قبول مي كردم ، كه اين طور سادله لوحانه در تابوت مدفونم كنند بدون آنكه مرده باشم . اما شايد انساني كه چنين كاري مي كند و به اين مرز مي رسد قبلاً مرده است . شايد هم سالهاپيش بايد اين كار را مي كردم . ولي نگاه كردن در چهره كسي كه تابوتت را مي بندد و آرام آرام نور را از نگاه تو مي دزد ، هر چند اين نور فانوسي سو سو كنان باشد ، چه مقدار تحمل لازم دارد و بايد به چه ميزان درد كشيده باشي تا چنين كاري را با دست خودت انجام دهي . وقتي كه در تابوت را از پشت ميگيري تا ميخ هاي آن را محكم كنند هر ضربه چكش در گيجگاه تو فرود مي آيد و صدا ها در آن محيط كوچک و خاموش دخمه آنقدر تكرار مي شود و انعكاس پيدا مي كند كه فضايي هولناك براي تو ميسازد . هوا به سختی وارد می شد و چشم هایم درد می کرد . فضای اطرافم تنگ و تنگ تر می شد و نور ، نور زندگی مانند مسافری در جاده ای دور گم می شد و من آرام آرام به فکر فرو می رفتم . از خودم می پرسم چرا کوچکترین تلاشی برای نجات خودم  نکردم ؟ کافی بود دستم را دراز کنم یا فریاد بکشم یا حتی می توانستم  با کوچکترین اشاره ای آنها را از کارشان منصرف کنم . اما در آن لحظه من به جایی فرا تر از زندگی تعلق داشتم .

همه جا آرام شد حتي صداي خش خش پاهاي راهبان را هم كه دور مي شدند ، و بي شک بايد اينطور باشد ، نشنديم . چقدر ابلهانه به شنيدن اين صدا دل خوش كرده بودم اما دريغ كه آن را هم از دست دادم . از اين به بعد سلطنت سكوت آغاز مي شد ، مرزهاي خاموشي و دروازه هاي بلند فراموشي را كه رو به نيستي گشوده مي شدند مي ديدم . لحظه لحظه مردن را تجربه كردن در اطاقي كه بوي رطوبت و نم مي داد و تاريكي كه پرده تمام ترديدها بود . تاریکی آه ، مي شود در اين پرده نقشهايي خيالي از موجودات ترسناک ساخت و من چه خوب اين كار را بلد بودم . من استاد خود آزاري بودم و به راحتي روحم را در اختيار وحشت مي گذاشتم زيرا لذت بردن از ترس همانقدر زيباست كه لذت بردن از آرامش .

كم كم فكري وحشي در ذهنم رسوخ كرد . راه روها ، دالان ها ، پيچ و خم ها ، دخمه ها و  تابوتها آنقدر زياد بودند كه حتي راهبان هم امكان داشت فراموش كنند . مگر نه  اينكه انها در دنياي زنده ها بودند و من در سرزمين مردگان . چرا بايد به فكر مرده هايي در دخمه هاي تو در تو مي افتادند . شايد لذت عبادت در معبدهايي دور افتادكه سرشار از راز هاي غريب بود آنچنان آنها را در خودشان فرو مي برد كه حتي سالها بعد هم بفكر من نمي افتادند يا حتي فراموش مي كردند كه من در كدام دخمه و در كدام تابوت مي پوسم . من در راه تابوت هاي زيادي ديدم كه از هيچ كدامشان صدايي نمي آمد شايد سالها پيش … ناگهان جرقه اي در فكر پديدار شد اصلا من با هيچ كدام از اين راهبان صحبت نكرده ام ،و چیزی در باره بازگشتنم از آنها نپرسیده بودم  ،خيلي چيزهاي در باره خودكشي راهبان در معبدهاي دور افتاده شنيده بودم . وقتي به جمله تبليغاتي مجله فكر كردم ،  انشاي درست آن بيادم آمد (( جايي براي فراموشي )) .بلافاصله شروع به فریاد زدن کردم و با مشت به دیواره های چوبی تابوت می کوبیدم بغض گلویم را گرفته بود و رد پای اشک در صورتم جا انداخته بود . دیگر نمی توانستم درست نفس بکشم و ضربه های تند و پیاپی قلبم به شدت آزارم می داد .فقط خدا می داند چقدر در آن محیط بسته تاریک فریاد کشیدم و چقدر گریه کردم . هوا هم  بسختی وارد تابوت می شد و نفس هایم به شماره افتاده بود . اما کم کم آرام شدم چون نیرویی در وجودم باقی نمانده بود . در آرامش محض مرگ بار تابوت خاطرات کودکی م را مرور کردم و بیاد گذشته ها افتادم . زمان مرده بود و آفتاب تنها دلیل زندگی دور از من می تابید . درست مثل شب بود ، کور و ساکت و دلگیر اما سرشار از آرامش. به گوشه تابوت تکه کردم و از آن فضایی راز آلود و غمناک سرشار شدم و در دنیایی فرو رفتم که تنها مردگان از راز آن باخبرند . چشمهایم را بستم و به منظره هایی زیبا فکر کردم به لحظه های ناب از دست رفته ، زمان های فراموش شده و گذشت روزگار که آرام و خونسرد  همه ما را یکی یکی به سرزمین فراموشی می سپرد.

اما همه این هیجانات فقط برای چند ساعت اول بود . اما چرا من از زمان صحبت کردم ؟ مگر اینجا  سرزمین فراموشی نیست ؟  قلمرو ابدیت ؟ در چنین جایی زمان چه معنایی داشت و از کجا می توانستم بدانم چند ساعت، چند روز و یا حتی چند سال از آمدن من  به این تابوت گذشته و امروز در چه تاریخی زندگی برای زنده ها ادامه دارد و کسی چه می داند شاید حالا همه آنها هم در تابوت های خودشان ایستاده اند...  .

                                                                            

 

 

 

 

          احمد آزادی   1 /3/1385

 

گوته : (( چاره ی کار انسانها یک خود کشی دسته جمعی است ))

 

چهارشنبه ششم خرداد 1388 |