پنجره ها شاهد رازهایی هستندکه ما از دیدن آن عاجزیم ، پنجره اطاق او هم تنها شاهد واقعي زندگیش بود . اطاقی کوچک و چوبی که در طبقه دوم یک ساختمان خارج از شهر قرار داشت . در سمت راست اطاق درست زیر پنجره ، تخت خواب کوتاه و پوسیده ای بود که زیر آن چمدان کوچکی با یک مقدار نوشته جا خوش کرده بود .در کنار آن میز تحریر کوچک ی به رنگ قهوه ای بود و در روبه روی پنجره ، روی دیوار آینه ای نقره ای آویزان بود که همیشه غبار ، شیشه ی ترک خورده آن را می پوشاند . در سمت دیگر چند صندلی چوبی کهنه و مستحهلک .
چهار ماه قبل کارفرما او را اخراج کرد ، بدون آنکه حق و حقوقش را به طور کامل پرداخت کند . از آن روز تا حالا دنبال کار می گشت . تبلیغات برای انتخاب شهردار جدید آغاز شده بود اما او نسبت به تمام این اتفاقهای مزحک بی تفاوت بود . به نظرش آمد که پوسترهای تبلیغاتی روی دیوار ، از آدمهای اطرافش حجیم تر هستند. شعارهاي تبليغاتي هم همیشه کوتاه و فرارند ، همانطور که زود خوانده می شوند زود هم از یاد می روند و اين بهترین راه برای باقی ماندن است . سالها بود دچار بی خوابی شده بود یا بهتر بگویم در بیداری خواب می دید .
در تمام طول شب صدای زجه های مداوم به گوشش می رسید . صدای زمزمه هایی رازگونه شبیه به دعای انسان دم مرگ . ارواح و سایه های شبگردی که در اطاقش زندگی می کردند ، شب ها به دیدارش می آمدند و آزارش می داند. شب در زیر نور ماه سایه ها جان می گرفتند و اشباح شهر را تسخیر می کردند. او سایه های شهر را بخوبی می شناخت. مثلاً سایه پسربچه ای که گربه ای کوچک را در قیر داغ فرو می برد یا سایه دخترکی که نیمه شب پاورچین از پشت بام فرار می کرد و صبح زود به خانه بر می گشت .هم اينطور سایه مرد مستی که همیشه یک چاقوی خون آلود در دست داشت و آوازهاي آرام و کوتاهی می خواند و از پشت کوچه رد می شد .اما در میان مه آلوده شب سایه ای وحشتناک از موجودی انسان نما می دید، مردی سیاه چهره با موههای بلند و چشم هایی سرخ که دو مردک زرد رنگ در میان آن دودو می کرد ، با شاخهایی مورب که در دو سمت سرش به گوشهایش می رسید. درست روبه رویش می ایستاد و در چشم های او خیره می شد. با دیدن او رنگ از چهره اش می پرید وجراتش را از دست می داد ، بی اختیار شروع به فریاد زدن می کرد اما فایده ای نداشت. مرد سیاه می ایستاد و بی شرمانه در چهره اش نگاه می کرد . اما در این بین چیزی که بیشتر از همه آزارش می داد صدای هق هق های گریه ای بود که از پشت آینه اطاق به گوش می رسید . صدایی شبه به زجه مادری که فرزندش را از دست داده باشد ، تمام اطاقم را در برمی گرفت و او را دیوانه می کرد . بارها آینه را وارسی کرده بود اما هیچ چیزی نبود .کم کم تحمل این وضع برایش سخت شد به همین خاطر چند بار پیش یک روان پزشک رفت اما او حرف هایی می زد که شاید دوست داشت خودش بشنود . او هیچ وقت واقعاَ دکتر را درست ندیده بود بجز آن روزی که دکتر پشت پرده مطلبش با دختر جوانی که گویا همسرش بود مشاجره می کرد وسایه آنها روی پرده پارچه ای افتاده بود . ناگهان دکتر از کوره در رفت و به سمت سایه دخترک بیچاره حمله برد. دختر جوان در حالی که بر اثر ضربات پیاپی مرد نقش بر زمین شده بود و بشدت گریه می کرد خودش را از زیر دست و پای او بیرون کشید و از آنجا فرار کرد .اما وقتي كه پرده ها کنار رفت مردی بیرون آمد که او اصلا نمی شناختش . بعد از آن هم هرگز پیش روان پزشک نرفت . کم کم خود او هم تبدیل به سایه ای می شد که راه می رفت و حرف می زد اما زندگی در او جریان نداشت . ارتباط با سایه ها از ارتباط با انسانها بسیار راحت تراست . آنها چیزی نمی گویند و منتظر جوابی هم نیستند . آزاد و رها به هر سمتی حرکت می کنند و به راحتی تن می دهند تا آنها را بشکافی و از میانشان عبور کنی ولی باز هم در کنار تو می ماند.
شبهای زیادی بیدار می ماند و در آیینه روبه رو به عکس ماه نگاه می کرد . ارتباطی بین او و ماه وجود داشت شبیه به شبگردی سایه ها . با ضربه های ساعت بزرگ شهر دلش آشفته شد ، زمانش فرا رسیده بود و سايه ها يكي پس از دیگری بیرون می آمدند تا عاقبت نوبت به مرد سیاه رسید . بارها او را دیده بود ولی چرا باز هم از او می ترسید ، شاید هم این طورتظاهر می کرد تا از این کار لذت ببرد ! از ترس چشم هایش را بست ولی هنوز چهره ی او را در ذهنش می دید . در بیرون اطاق کلاغ های زیادی روی درخت کاج نشسته بودند و سر آخرین چیزی که دزدیده بودند جنجال براه انداخته بودند . چیزی نمانده بود دیوانه شود با اینکه می دانست تمام نشده اما اصرار داشت چشمهایش را باز کند . مرد سیاه لبخند تلخی زد و به سمت او راه افتاد ، دیگر تحمل نکرد گلدان گلی را ازکنار پنجره برداشت و با تمام قدرت به سمتش پرتاب کرد. از اول هم می دانست این اتفاق می افتد ، گلدان گلی از لابه لای بدن آن موجود وحشتناک رد شد و به سمت آینه رفت . ناخودآگاه نگاهش متوجه آینه شد. با برخورد گلدان در یک لحظه آینه به هزاران تکه تبدیل شد . در زیر نور اطلسی رنگ ماه شعاع های بی شماری که از نور در آینه های شکسته در هوا پراکنده شد و روی دیوار تصویری را ایجاد کرد که پسر جوان با تعجب محو تماشای آن شد .
تصویر دختر جوانی بود با لباسی یک دست و سفید که حاشیه آن نواری آبی رنگ دوخته شده بود . موههای سفید و بلند و چشم هایی به رنگ قهوه ای روشن داشت ، با پوستی به سفیدی پر قو. ایستاده بود و به آرامی گریه می کرد و از گوشه چشم هایش قطره هایی از اشک همچون مروارید های قلطان جاری بود .هر دو بهت زده و آرام به یکدیگر نگاه می کردند. بعد از مکث طولانی و نفس گیری که انگار یک قرن طول کشید ، پسر آرام از روی تخت بلند شد و به سمت تصویر روی دیوار رفت . دختر کمی خودش را عقب کشید تا اینکه کاملاً به دیوار تکه داد . باید امتحان می کرد تا واقعیت را بفهمد بخاطر همین دستش را روی صورت دختر کشید ، رد اشکهایش روی دست او بلورهایی سفید وکوچک شد که آرام آرام مثل خورده های شیشه پایین می ریخت .پسر جوان با صدایی بریده بریده که از ته گلویش بیرون می آمد پرسید :
- تو واقعی هستی ؟ !
- واقعی؟
- یعنی می خواهم بگویم تو واقعا وجود داری یا یک سایه هستی ؟
- همه چیز در جهان سایه است چه در آینه و چه در بیرون آینه .
- پس این تو بودی که هر شب در پشت آینه گریه می کردی ؟
- بله .
- اما چرا ؟ چطور پشت آینه زندگی می کردی ، اصلا چطوری به اینجا آمدی ؟
- من پشت آینه نبودم ! درون آینه ها دنیایی است که من از آنجا می آیم . دو سال پیش من نفرین شدم که در شهر آینه ها زندگی کنم .
- نفرین شدی ؟
- بله ، نفرین شدم!
موه های سفید دخترک مانند مه سبکی که روی مزرعه ی گندم را گرفته باشد در نسیم به آرامی می رقصید . مکث کوتاهی کرد و آرام آرام به سمت پنجره رفت و نفس عمیقی کشید . زیر نور ماه ایستاد و به روی گونه خیسش دستی کشید و در حالی که هنوز هم گریه می کرد گفت :
- اسم من رویاست. آه .... ما همیشه دروغ های کوچک را به دیگران می گوییم و دروغ های بزرگ را به خودمان . درست دو سال پیش بود که پسری جوان عاشق من شده بود .نمی دانم این چیزی بود که خودش می گفت اما من باور نداشتم و با خود خواهی آنقدر قلب او را آزردم تا اینکه در یک شب مهتابی درست مثل امشب ، پسرک بیچاره قدم به قدم به دریا رفت و هرگز بر نگشت. از آن شب من دچار این نفرین ابدی شدم . نفرین شدم در شهر آینه ها زندگی کنم تا درد و غصه انسانهای تنها را ببینم . تنهایی را ببینم ، اندوه را ببینم ، خشم و نا امیدی انسان ها را ببینم و همیشه گریه کنم . اما اشکهایم تمام نمی شود ، و به این ترتیب تمام لحظه های من در این دو سال گذشت . تنها ،خسته ، غمگین و با چشمانی اشک آلوده . تنها زمانی این نفرین از بین می رفت که درست در همان شب یعنی شب غرق شدن آن پسر وقتی که تصویر کامل ماه در آینه افتاده یک نفر آن را بشکند و من را آزاد کند .
- یعنی تو الان از دنیای آینه ها آزاد شدی ؟
- نه ! نه فقط برای هفت روز ، ولی باید دوباره به آنجا برگردم ، اما ...
- اما چی ؟
- نمیدانم ، من در دنیای آینه ها داستانی شنیده ام اما درست نمی دانم واقعیت دارد یا نه ؟
- چه داستانی ؟
- - داستانی هست که می گویند سالها پیش جامی جادویی وجود داشته به اسم اشک سیمرغ . اگر کسی که دچار این نفرین شده در زیر نور ماه و روبه روی آینه درست در هفتمین شبی که باید برگردد از این جام جرعه ای شراب بنوشد طلسم برای همیشه باطل می شود . من باید زودتر شروع به پیدا کردن این جام بکنم اما درست نمیدانم کجا را باید بگردم و هیچ نشانی هم از آن جام ندارم .
پسر جوان از او خواست تا صبح صبر کند و در این مدت از دنیای آینه ها برایش صحبت کند و فردا هر دو با هم بدنبال اشک سیمرغ بگردند. دخترک در حالی که اشک از چشم هایش جاری بود و لبهای نازکش مثل برگ گل در باد می لرزید تا نزدیکی صبح درباره دنیایی که از آن آمده بود صحبت کرد و از نفرین ی که زندگیش را به کام خودش کشیده بود گفت .
فردای آن روز هر دوی آنها برای پیدا کردن اشک سیمرغ به راه افتادند در حالی که هیچ کدام نمی دانستند کجا باید دنبال آن چنین جامی گشت . بی هدف در خیابان ها براه افتادند و سعی می کردند ردی از اشک سیمرغ پیدا کنند . مردمی که از کنار آنها می گذشتند لبخند معنا داری میزدند و گاهی با تمسخر سری تکان می دادند و می رفتند ، چون آنها قادر به دیدن رویا نبودند . اما پسر جوان به هیچ عنوان به دل نمی گرفت چون پیش از این هم بارها این اتفاق برایش افتاده بود ، وقتی که با سایه های اطرافش حرف می زد . همه مردم چیزهایی را قبول دارند که دیده نمی شود و هیچ کس نمی تواند بودنش را باچشم اثبات کند اما آنها به همدیگر نمیخندند زیرا همه با هم این موارد را قبول دارند ، اما اگر کسی به چیزی که دیگران نمی بینند اعتقاد داشته باشد و این یک تجربه فردی باشد همه او را دیوانه می دانند و چسر جوان این مطلب را خوب می دانست. روز ها می گذشت و آنها سرگردان در کوچه و خیابان ها می گشتند بی آنکه کوچک ترین اثری از اشک سیمرغ پیدا کنند .
پسر از بودن رویا خوشحال بود. او تمام لحظه های تنهایی اش را پر کرده بود ،در کنار او اولین بار بود که آرامش را تجربه می کرد اما از سوی دیگر نگران رفتن او بود . حتی بیرون از آینه هم رویا اکثرا گریه می کرد و گویا این طلسم لعنتی حتی اینجا هم او را آزاد نمی گذاشت . آنها به هر جایی که فکر می کردند ردی از جام باشد سر زدند ، به کتاب فروشی ها ، عتیقه فروشی ها ، موزه ها ، جن گیرها و حتی فال بینهای کنار خیابان ، تمام روز مشغول گشتن بودند اما بالاخره هفتمین روز هم گذشت و هیچ خبری از اشک سیمرغ نشد .
شب هفتم بود و زمان رفتن رویا . هر دو روبه روی آینه ایستاده بودند و به یکدیگر نگاه می کردند. با اینکه مدت زمان کوتاهی کنار هم بودند اما بسختی به یکدیگر عادت کرده بودند .همه اتفاقهای مهم در نگاه انسان ها رخ می دهد وآخرین دیدار آنها هم در آن شب ، نگاهی اندوه بار بود که چشم هایشان را اشک آلوده کرده بود . حتی زیباترین شعرها هم جز شعله های سرد از این شرار آتشین چیزی نیست ، رویا آرام آرام به قلب آینه فرو رفت و پسر جوان به او قول داد که اشک سیمرغ را پیدا کند و دوباره او را از شهر آیینه ها آزاد کند .در تمام این مدت هیچ کدام حتی یک کلمه حرف نزدند ، چه حرفی باقی می ماند وقتی سرنوشت این طور وحشیانه انسانها را از هم دور می کرد ، هیچ حرفی نیست مگر هق هق های بریده در تنهایی شب .
برای پیدا کردن جام براه افتادم.مردم در مسیرهای مشخصی روی پیاده روهای کنار خیابان عبور می کردند و ماشین های سمج اصرار داشتند جلوی او روی ترمز بزنند . بوق های ممتد و صدای های موهوم و نا مشخصی که از دور می آمد کاملاً گیجم کرده بود . به چه امیدی راه می رفتم و به کجا خودم هم نمی دانستم ! کوچه ها خسته و دلمرده کنار هم نشسته بودند و دریچه ها ی بسته با چشم های تکیده به هم نگاه می کردند . ساعت های شهر به خوابی ابدی فرو رفته بودند و درختها تنها راهبانی بودند که در سماع همیشگیشان هنوز حقیقتی را احساس می کردند که درحال عبور بود . زمان سالها پیش در این شهر مرده بود و ثانیه ها جایش را گرفته بود . در حالی که سالهای سال می گذرد و هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد مردم برنامه های روزانه ی خود را بر مبنای ساعت تنظیم می کنند چه واژه های فریبنده ای . در زیر یک درخت کاج خشکیده روی پیاده رو پیرمردی تکیده را دیدم که از شدت آفتاب سورتش به رنگ آتش شده بود . زیر سایه ای نشسته بود و چند کتاب قدیمی را در بساط کوچکی که پهن کرده بود می فروخت . اما کمتر کسی توجهی به او می کرد. اگر جوراب ، پیراهن و یا حتی ساز دهنی بفروشی حتما چند نفری برای خریدن از راه می رسند اما کتاب چیز دیگری ست . پیراهنش تقریبا تکه تکه بود و موهای سفیدش درست مثل صورت سرخش آشفته و درهم بود . اما چشمهایش خیلی عجیب بود . درست مثل این بود که چشم های یک تصویر دیگر را کنده باشند و در صورت کس دیگری جا بدهند . از کنار او رد شدم حتی توقف هم نکردم مثل همه . در آن سمت یک ساختمان بلند چند طبقه بود که در طبقه اول آن یک مغازه لوکس فروشی بود.در آینه مغازه چشم به پسر جوانی افتاد که بساط کوچکی پهن کرده بود و درست در روبه روی مرد نشسته بود و چند کتاب قدیمی می فروخت ... به سرعت به سمت مخالف برگشتم و با تعجب چیزی را دیدم که باور کردنی نبود با خودم گفتم شاید اشتباه دیده باشم اما نه ! این تصویر پیر مرد بود که در آینه جوانی شاداب و سر زنده بود با موههای مشکی بلند و صورتی روشن و زیبا و چشمهایی درشت، از روی چشمهایش او را شناختم . اما چطور چنین چیزی ممکن بود . به سمت پیرمرد راه افتادم وبه کوزه هایی که می فروخت دقت کردم کوزه های لعاب دیده آبی رنگ با نقش دختری که موههای بلندش را در کنار جوی آب شانه می کرد و در کنار آن یک درخت اقاقیا بود و روی آن یک کلاغ پیر با چشمهایی قرمز رنگ نشسته بود و به تصویر دخترک در آب خیره شده بود . به کنار پیر مرد رسیدم . و پرسیدم :
- تو کی هستی ؟
- من ! می بینی که من فروشنده ام . راستی کوزه نمی خواهی؟
- من کوزه نمی خواهم . چرا عکس تو در آینه جوانتر از تو است ؟
حرفم را قطع کرد و بلافاصله شروع کرد به جمع کردن کوزه ها و همه آنها را در یک گونی سفید رنگ ریخت و رفت . دنبالش به راه افتادم اما او اصرار داشت که از دست من فرار کند . ولی من ول کن ماجرا نبودم مسافت زیادی در پی او رفتم تا عاقبت خسته شد و ایستاد . گفتم :
- راز این ماجرا را به من بگو ؟
- تو واقعا دیوانه ای پسر ، کدام راز حتما خیالاتی شدی . من را تنها بگذار و برو پی کارت .
- من خیالاتی نشدم چیزی را که با چشم خودم دیدم باور دارم . عکس تو در آینه افتاده بود اما نه به این سن و سال ، چرا؟
- داستان می بافی پسرک ، کدام عکس ، کدام آینه ؟
- من با چشم های خودم دیدم . خواهش می کنم راز این داستان را به من بگو ؟
- نمی خواستم درباره این موضوع با تو صحبت کنم اما یادت باشد خودت مجبورم کردی . حتما تو هم کسی را در شهر آینه منتظر گذاشتی که توانستی من را ببینی ؟
- مگر تو هم ...
- بله ، بله درست فکر کردی . سی سال پیش بود که اولین بار دیدمش . همان روز قسم خوردم که اشک سمیرغ را پیدا کنم اما ...
- اما چی ؟
- پسرک بیچاره برو دنبال زندگیت . مثل همه مردم شهر زندگی کن و این خیالات را هم بگذارکنار . چهره ی تو همیشه در آینه جوان می ماند تا کسی که منتظر ت مانده همیشه امیدوار باشد ، اما کدام امید ؟ همه این حرفها قصه و داستانی بیشتر نیست . سی سال دربه دری کشیدم تمام شهرهایی که
می شد رفت ، رفتم به هر جایی که فکرش را بکنی سر زدم پیش هر کسی که گمان می کردم نشانی داشته باشد رفتم اما چه چیزی برایم باقی ماند؟ هیچ چیز به جز تمسخر مردم و چند کوزه لعابی که هیچ کس آنها را نمی خرد . چه شبهایی تا صبح بیدار ماندم و به آینه خیره شدم،چه روزهایی تا شب سرگردان بودمو بدنبال اشک سیمرغ گشتم . تمام روزهای جوانی من اینگونه سر شد و هیچ چیزی از جوانی ام نفهمیدم همیشه اندوه دختر آینه در نظرم بود و تمام لحظه های مرا مسموم کرد . درد ،غصه ،تنهایی و بی انجامی تنها حاصل این داستان طولانی بود و آنقدر مورد تحقیر و تمسخر مردم قرار گرفتم تا عاقبت خودم هم باور کردم که همه چیز خیال بوده . اما یکدفعه سر و کله تو پیدا می شود و همه چیز را به هم می زنی. آرامشظاهری دنیای آشفته من با آمدن تو درهم ریخت و از امروز دوباره همه چیز از اول شروع می شود.
- اما باید یک نشانی باشد یک چیزی که انسان را راهنمایی کند . یعنی تو هیچ ردی پیدا نکردی ؟
- هیچ ردی نیست هیچ نشانه ای وجود ندارد . در هیچ کتابی اسمی از اشک سیمرغ نیامده و هیچ کسی هم از آن خبر ندارد . باور کن تمام اینها افسانه است . آیا سی سال گشتن و جستجو کردن کافی نبود ؟ نه پسر جان من و تو تنها فریب سایه ها را خورده ایم .
- یعنی کسی که من یک هفته در کنارش زندگی کردم با او صحبت کردم ، راه رفتم و باورش داشتم فقط و فقط یک سایه بود ! اگر چیزی می دانی ، یا ردی پیدا کردی هر چقدر هم کوچک باشد به من بگو . شاید من بتوانم این جام جادویی را پیدا کنم .
- نه هیچ ردی و نه هیچ چیزی نیست . فقط ...
- فقط چی ؟ !
- داستانی که در یک کتاب قدیمی خواندم . البته چون این کتاب خیلی قیمتی بود نمی توانستم زمان زیادی آن را داشته باشم، یعنی راستش را بخواهی فقط برای چند لحظه دزدیده به آن نگاه کردم می فهمی که .کتابی بود درباره رویاهای واقعی و من در آن کتاب چیزی را خواندم که از آن سر در نیاوردم در این کتاب نوشته شده بود (برای گذشتن از زمان و رسیدن به شهر آینه ها باید از هفتاد آینه عبور کنی و ... )
- چطور باید اینکار را کرد ؟
- اگر می دانستم که اینجا نبودم ! اما اگر از هفتاد آینه عبور کنی آن دختر نجات پیدا نمی کند بلکه خود تو هم می توانی به شهر آینه ها عبور کنی . البته اگر واقعاً او را آنقدر دوست داشته باشی زیرا شهر آینه ها شهر اندوه ابدی ست . در آنجا شاید به کسی که دوستش داری برسی ، اما به قیمتی بسیار گران .
- هیچ چیز دیگری نخواندی ؟!
- حتی یک کلمه . من دیگر باید بروم اما نصیحت من را فراموش نکن . کاری نکن که فقط در آینه جوان باشی ، زمان بخاطر تو صبر نمی کند باور کن .
بلافاصله از من جدا شد و در حالی که اشکهای ش را مخفی می کرد به سمت خیابان دیگری رفت و ناپدید . شاید من او را به زمانی برگردانده بودم که به سختی از آن گریخته بود .گناه اینکار با من بود یا با سرنوشت نمیدانم ؟
سرگردان بودم و راه های پر پیچ و خم کوچه ها را بی هدف طی می کردم . شب شده بود و باز دوباره سایه ها از راه می رسیدند تا تنهاییم را بدزدند و مرا آزار بدهند . حتی سایه ها هم بلد بودند با لبخند مرا آزار بدهند درست مثل آدمهای اطرافم .
فردای آن روز در خیابانهای شهر پرسه می زدم که چشم به یک پسر بچه کوچک افتاد . با شلواری پاره و لباسی نازک در زیر شیروانی یک مغازه زیر باران ایستاده بود و روزنامه می فروخت . در این سن و سال او باید بازی می کرد و از زندگی لذت می برد اما چقدر زود به زجر کشیدن از زندگی مجبور شده بود . زمان زیادی ایستادم و زیر باران به او نگاه کردم . گاهی به عکس های روزنامه نگاه می کرد و به فکر فرو می رفت در تیتر اول روزنامه صبح خبر افتتاح بزرگترین مجتمع تجاری شهر چاپ شده بود . با خودم گفتم آیا این پسر حتی در خیالاتش می تواند چنین جایی را تصور کند . ساختمانی که میلیاردها دلار خرج ساختن آن شده بود و خبر آن را پسری با شلوار وصله دار پخش می کرد . دلم برای او سوخت به سمتش رفتم و یک روزنامه خریدم با اشتیاق پول را گرفت و یک روزنامه ی خیس و چروک به دستم داد . حتی به آن نگاه هم نکردم روزنامه را در جیب پالتوام گذاشتم و به خانه برگشتم با تعجب دیدم وسایل اطاقم در خیابان پخش شده است .این اولین بار نبود ، فهمیدم که صاحب خانه بخاطر عقب افتادن کرایه وسایل را بیرون ریخته . آینه نقره ای و نوشته هایم را به یک مغازه دار سپردم ، چمدانم را برداشتم و در ازدحام شهر گم شدم . روی نیمکت یک پارک نشستم و به اتفاقهایی که افتاده بود فکر می کردم . نگاهم به روزنامه افتاد و مجتمع تجاری عظیم ، نمی دانم چرا تصمیم گرفتم به آنجا بروم. ساختمانی که ارتفاع آن انقدر زیاد بود که براحتی آخرین طبقه آن را نمی دیدی . شکل ظاهری آن بصورت یک مکعب آبی رنگ از جنس شیشه بود که نواری سرمه ای از فلز هر طبقه را تفکیک می کرد . در طبقه اول ساختمان درست در وسط یک باغچه بزرگ و زیبا بود که گلهای رنگارنگی را به معرض نمایش گذاشته بود و در اطراف آن از هر طرف راه رو ها ی زیادی وجود داشت. مردم فوج فوج برای تماشای این ساختمان عظیم و زیبا وارد آن می شدند و گاهی خرید کوچکی هم می کردند . سنگ فرشهای سرمه ای و لاجورد ی در اطراف که داخل آن را کف پوش های بزرگ فیروزه ای پوشانده بود و تعداد بیشماری قرفه که در هر طرف دیده می شد .اجناس لوکس و زیبای آنجا چشم نواز بود اما نه برای کسی که آهی در بساط نداشت ، من تنها باید به دیدن اکتفا می کردم . از داخل ، هر طبقه ساختمان با یک شیشه بزرگ تفکیک شده بود که بجای سقف گلخانه بکار رفته بود و در وسط آن نقش هایی زیبا از منظره های طبیعت حکاکی شده بود . به بالاترین قسمت ساختمان رسیدم و از آنجا به شهر نگاه کردم . حجم انبوه مکعب های سیمانی که سر تا سر شهر را پوشانده بود و آسمانی که در افق خاکستری پنهان بود . همه چیز کوچکتر از حد معمول بود از این بالا انسان به ناچیز بودن خودش پی می برد این تنها یک ساختمان چند طبقه بود اما اگر از سیاره ای دیگر به زمین نگاه کنیم آنوقت شهر ها ، خانه ها و ما آدم ها چقدر کوچک و ناچیز به حساب می آیم . به کناره راه رو آمدم و از آنجا به پایین نگاه کردم . منظره ای بسیار زیبا بود، از این بالا باغچه ی وسط ساختمان درست مثل بهشت بود و آیینه ها نقش بندی زیبایی بوجود آورده بودند . درست فکر کردم این سرنوشت بود که من را به اینجا آورده بود درست همانطوری که همیشه باید باشد . هفتاد آینه رو در رو ایستاده بودند که در نهایت به بهشتی کوچک ختم می شد . چه حس غریبی داشتم ، حس رفتن اما به کجا نمی دانم .مثل پرستویی که فقط به پرواز فکر می کند از نرده کنار راهرو رد شدم و در پشت آن ایستادم. رویا در پایین ساختمان لابه لای گلها ایستاده بود و به من نگاه می کرد و موهای سفید و بلندش در نسیم رقصی ساحرانه داشت ، حالا دیگر آماده سفر بودم . دستهایم را به دو طرف باز کردم و آرام کمی به جلو خم شدم . سایه های اطرافم به سمت من هجوم می آوردند تصویرهای شان گنگ و نامفهوم بود و صداهای شان در هم می پیچید.
شیشه ها یکی پس از دیگری شکسته می شد و نور چراغ های بیشمار در اینه های شکسته پی در پی منعکس می شد و صدای در هم شکستن آینه ها تمام ساختمان را پر کرده بود . مردی همچون بادبادک ی سیاه در آسمان رها بود و دستهایش چون انسانی مصلوب به دو طرف باز مانده بود ، خورشید با چشمی سرخ رنگ در پهنای خاکستری شهر شاهد ماجرا بود و در نهایت در باغچه طبقه اول مردی در آغوش غنچه ها غنوده بود ، آرام ، با لبخندی سرد و چشمانی خیره و بی حرکت . در کنار او روزنامه ای خیس و خون آلوده افتاده بود که هنوز مرد به چند صفحه آن چنگ انداخته بود . مردم برای دیدن پیکر تکیده مرد جمع شدند و پیر مردی خوش پوش آرام آرام به او نزدیک شد و به نوشته روزنامه که گویا تبلیغ یک بازی رایانه ای بود خیره شد ، و به آرامی شروع به خواندن کرد :
(( به جاودانگی خوش آمدید . نگران چیزی نباشید ، همه چیز اینجا تصویری خیالیست . در آرامش به رویاهای خودتان رنگ واقعیت بدهید. فقط کافیست برای ورود دکمه اینتر را بزنید ))